تبليغاتX
کویر در میخانه
نخند بیچاره...
دو كيلو انار، يك كيلو تخمه ونيم كيلو پسته، سيب،

پرتقال؛كاهو،گوجه فرنگي و.... بخر بيار

فردا مهمون داريم

مگه چه خبره؟

اه شب يلداست ديگه چقدر بي خيالي تو مرد.

چشم چشم چشم امر ديگه اي نيست؟

نه برو فقط زود بيا

اين ديالوگه تقريبا ثابته بين همه زن و شوهرها تو شب

يلداست شبي كه تقريبا هيچكس تو خونه تنها نميمونه

يا ميره مهموني يا مهمون داره حالا اين شب چه شبيه

وبا شبهاي ديگه چه فرقي داره الله اعلم فقط ميدونم اين

شب يك دقيقه از شبهاي ديگه طولاني تره به همين

علت بهش ميگن شب يلدا(يه دقيقه چقدر تو زندگيه

مردم حياتي شده!!!)

من بچه تر كه بودم فكر ميكردم شب يلدا كه ميگن

طولاني ترين شب ساله انقدر طولانيه كه هر چقدر

بخوابي صبح نميشه يه سري يادمه شب يلدا كه از

مهموني برگشتيم با خودم گفتم عشق است امشب

چنان بخوابم كه اصحاب كهف شرمنده بشن

خوابيدم اونم چه خوابيدني هر چي هم كه ميومد تو

خوابم تو خواب به خودم ميگفتم وقت براي خواب ديدن

زياده ردشون ميكردم ميگفتم بريد بعدا مي بينمتون هي

به اين خواب ميگفتم برو بعدا به اون خواب ميگفتم برو

بعدا تو همين حاله وقت دادن به اين خواب و اون خواب

بودم كه يهو با لگد مادرم به دنياي فاني برگشتم ديدم

مادرم بالا سرم داد ميزنه ابوالفضل پاشو برو مدرسه منو

ميگيد انقدر عصباني شدم كه نگو(حيف كه مادرم بود و

احترامش واجب اگه بابام بود همچين ميزدم تو گوشش

كه ديگه اينجوري بيدارم نكنه اونم از خوابي كه كلي

واسش برنامه داشتم)بگذريم،به مادرم گفتم مامان 

مگه شب يلدا نيست پس چي شد من كه اصلا نخوابيدم

گفت شب يلدا همش يه دقيقه به خوابت اضافه ميكنه تو

الان نيم ساعت هم بيشتر خوابيدي پاشو الان زنگتون

ميخوره

آره اين تفاوت يلدا با شبهاي ديگه بود آخرشم نفهميدم

چرا اين يه دقيقه انقدر باعث ميشه مردم خوش بگذرونن

و ولخرجي كنن

ولش كن حالا من چي ميخواستم بگم؟

چه چيزي بايد براي ما مهم باشه؟

چي بايد تو برنامه زندگي ما اصل باشه و بقيه چيزهارو

فرع خودش قرار بده

فردا شام شهادت امام جواد(ع) مصادف شده باشب يلدا 

به نظرتون اصلا كسي ميدونه يا اونايي كه ميدونن برنامه

فرداشون رو با شب يلدا ميچينن يا با عزاي امام؟

اصلا فردا شب تلويزيون خودمون بيشتر از يلدا ميگه يا

امام جواد(ع)؟ فردا تو چند تا از اين همه مهموني كه تو

اين شهر بزرگ هست اسمي هم از امام برده ميشه و

خانواده ها به هم تسليت هم ميگن

نميدونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:53  توسط من | 
اول جواب كامنت يه سوال خانم كلاهيان

بي نهايت بودن لطف و رحمت خدا در سوال اشتباه معني شده است

دوم احساس خودم در مورد كامنت ..... كه خيلي برام تازگي داشت من

تا به حال با اين مورد برخورد نداشتم و هيچكس با اين لحن و شدت به

من انتقاد نكرده بود البته انتقاد شنيده بودم ولي اين نوعش خيلي برام

تازه و جالب بود

با خوندن اون كامنت اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه اون فرد

(.....)حتما منو ميشناسه و رفتار منو ميسنجه كه اينطور با قاطعيت

حكم ميكنه و مطمئن هستم اگه اون لحظه كه داشت كامنت رو

مينوشت من كنارش بودم يه سيليه آبدار هم تو گوشم ميزد

قبلا به اين فكر نكرده بودم كه اگه يه نفر باهام تند صحبت كنه و تو

گوشمم بزنه چيكار ميكنم ولي اون شب كه اون كامنتو خوندم انقدر برام

جالب و نو بود كه پنج بار از روش خوندم به خودم گفتم اين هركي كه

باشه جمله اولش براي خودش نيست حرف اون بالائيه كه با زبون اين

بنده خدا گفته

(آقاي اقبالي دست بردار از اين همه زياده گوئي و كم كاري)

جمله خيلي زيباست و زيباتر اينكه مخاطبش رو هم خودش انتخاب كرده

نكته:آقاي اقبالي بعضي مواقع خدا هم با اون صبرش عصباني ميشه و

حتي سيلي هم ميزنه حواستو جمع كن

يه نكته ديگه:......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 6:56  توسط من | 
تو

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من

 

                      

                                فاصله

                                                تنهای تنها

                                                                             و چیست امید؟      

            رویا؟؟؟؟؟؟؟

                                                                  آری

                                                          .......اوج تاریکی و من خسته و ره طولانی

باور جدائی از....

                                   آغاز غم

                                                             نه 

                                                                                       ومن در دوراهی .... سرگردانم

 

                                                       ثبت اقدامنا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:24  توسط من | 
خوب مي شناختمش آدمه...بود ولي كسي به....

مستاصل به نظر مي رسيد انگار كه يه چيزي رو گم كرده و دربه

در دنبالش مي گرده 

بدون اينكه خودش بفهمه رفتارشو زير نظر داشتم

رفت يه گوشه حياط روي صندلي نشست و مثل يه بمبي كه هر

لحظه امكان منفجر شدن داره بي تابي ميكرد آب گلومو قورت

دادم و با يه ...رفتم كنارش نشستم

سلام!

سلام!

خوب هستي؟

شكر.

ميتونم يه سوال بپرسم؟

خواهش ميكنم فقط سخت نباشه(خنده)

ميتونم بدونم چی شده كه...

....كه چي؟

...ناراحت به نظر مياي!

آهان.هيچي.حالم خوب نيست

نمي خواي بگي؟

چون مطمئن بودم يه چيزي هست زياد اصرار كردم تا اينكه

گفت:خسته ام از دوروبرم،از رفيقام،از اطرافيانم،از خودم كه....

بغض سنگيني تو گلوش بود و هر لحظه مي خواست بتركه بهم

گفت ببينم اگه يه نفر تو اين تهران به اين بزرگي دلش بگيره بايد

چيكاركنه اونم تو اين شهري كه آدماش سنگي اند و با احساس

غريبه اند.هان تو بگو جائي هست كه آدم بره توش داد بزنه و

گريه كنه تا يه كمي از اين دنياي سنگي دور باشه و خودش

سبك كنه يعني هيچكس تو اين شهر بزرگ دلش نمي گيره ...

حدود نيم ساعت برام حرف زد از عقده هاش از دلتنگي هاش

برام گفت ميگفت دلش برا امام رضا تنگ شده.

ميگفت كاش تو هر منطقه از تهران يه گلزار شهدا وجود داشت تا

آدما برن درد دلاشونو اونجا بگن و خودشونو سبك كنن

ميگفت كاش همه آدما دلشون ميگرفت اصلا كاش همه دل

داشتند

ميگفت كاش گريه كردن يه رسم بود

ميگفت كاش....

ميگفت كاش....

حرفاش كه تموم شد منو برق گرفته بود نميدونستم چي بايد بگم

كه باز خودش سكوت ذهنمو شكست و گفت رفيق حرفامو جدي

نگير اين حرفارو ديگه كسي نمي خره.......

عقده شده توي دلم نگفته هاي لعنتي

                            سر اومده صبر دلم مثل يه بمب ساعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:57  توسط من | 
اين روزها اگه گوش كنيم يه صدائي ميشنويم

اره شمائي كه بايد، فهميديد خدا رو شكر

اره صدا صداي كاروان غربت يه مرديه كه سالار غمه هم عشقه هم عاشق يه مردي

كه .....

اين آقا داره ميره ملاقات يه كسي كه خيلي براي ديدنش عجله داره هر چي گل

قشنگ و خوشبو هم كه توي باغچه ي خونه ش داشته چيده و با خودش ميبره كه با

يه عشق وصف نشدني به معشوقش هديه كنه

اره حسين(ع) با دار و ندارش داره ميره به ميهماني كه عمومي هم هست تازه هر

كسي رو هم سر راهش ميبينه بهش ميگه توهم بيا بريم، دعوتش ميكنه به ميهماني

نه خيلي ها رو با اصرار دعوت ميكنه

اونائي كه از ميهماني و ميزبان مهربون اون با خبرند دنبال اين كاروان راه مي افتند

اونائي هم كه نميدونند...

اگه ميخواهيم تو اين مهموني وارد بشيم بايد دنبال اين كاروان با آبرو وارد مهموني

بشيم وگرنه راهمون نميدند

روز سه شنبه بيستم ذي القعده است چهل روز فاصله تا اول ماه عشق رفقا بيايد

همگي دنبال اين كاروان راه بيافتيم با خوندن هر روز يك زيارت عاشورا از سه شنبه تا اول محرم

من رو هم دعا كنيد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:57  توسط من | 
میشه به من بگید اینکه میگن رحمت و بخشش خدا بی نهایته یعنی چی؟

بالا خره خدا از بعضی چیزها که نمی گذره پس چرا اینطور میگن؟

اصلا آیا خدا همه چیز رو میبخشه یا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لطفا حالا که اومدی بدون پاسخ دادن نرو

آره با خودتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:45  توسط من | 
يه نفر تعريف ميكرد ميگفت فرمانده پادگانمون تازه بچه دار شده بود و اونروز خيلي

خوشحال بود نه موقع صبحگاه بچه ها رو اذيت كرد نه سر پست انقدر سرحال بود كه

با سربازها كاري نداشت سربازها هم انقدر حال كرده بودند كه حد نداشت طوري كه

معده شون تعجب كرده بود و تا تونستند تو پادگان چريدند و لذت بردند

اين بنده خدا كه چيكار دارم بگم داداشم بود تعريف ميكرد گفت ما ديديم فرمانده

خيلي سرحاله گفتيم تا تنور داغه نون رو بچسبونيم رفتم پيش فرمانده با كلي تبريك

و پاچه خواري گفتم قربان اگر ممكنه امروز رو يه مرخصي به ما بديد ما بريم كار داريم

اينو كه گفتم فرمانده برگه منو گرفت در حالي كه تا خرخره تو جو بود يه مرخصي ده

روزه برام نوشت و گفت برو واسه خودت حال كن

حالا اين خاطره رو چرا تعريف كردم؟

يه كريم بخشنده اي رو ميشناسم كه كارش فقط حال دادنه تازه اين روزها خدا يه

پسر خوشگل هم بهش داده خيلي هم معروفه همه تون هم ميشناسيدش خونه ش

همين نزديكياست فقط كافيه امشب يه سر بري دم خونه ش و بهش تبريك بگي يا نه

فقط بري دم خونه ش اونوقته كه هرچي بخواي بهت بده پس يادمون نره

السلام عليك يا موسي بن جعفر(ع) آقا قدم نورسيده مبارك

آقا به زيبائي لبخند امام رضا نگاه كن و يه چيزي دور سرش بگردون و به ما صدقه بده

قربون كبوتراي حرمت امام رضا     قربون لطف و صفا و کرمت امام رضا                     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 15:57  توسط من | 
دل شيدائي توست.

                                               دل بي قرار توست.

                دل بي قرار است و تو اين دل بي قرار را صدا مي زني...

                                                                           وبه جنبش مي اوري

پس چگونه رهايش مي كني

 و بال و پرش را بر ديوارهاي قفس،پژمرده مي گذاري

                      و در پشت ميله هاي غفلت كه طراحي كرده اند تا فراموشم شوي

تنهايم مي گذاري

به جان تو!كه اين دل گر چه خواستار است ولي بازيگوش هم هست.

                                         بازيگر هم هست،

                                                        بازيچه هم هست،

                                                                 غافل ولاهي هم هست.

مگر اينكه بلائي بيدارش كند و تازيانه اي وقوفش را برانگيزد

 و مدام او را ياداوري كند و با فكر و ذكر اين عشق بي قرار را بارور سازد.

تو از رعايت و چوپاني اين دل سرگشته دست برندار

و بر جست و خيزهاي اين فراموش كار غافل كه گاه به مرتعي چشم مي دوزد

                                               و گاه با گرگي پيمان مي بندد

                 و در نهايت

از خودش و اندازه هايش و از استمرار ارتباطش و از تو كه آموزگار عشق و پرستار

رنجهايش هستي چشم مي پوشد،

                                                                                           خشم نگير،

كه به تو نياز دارد،

گر چه تو از او بي نياز هستي كه او گرفتار است

 و با موجهاي سياه دست به گريبان است گرچه تو در امان و بر كنار هستي

گرچه سخت است كه گوسفند مفلوكي را بر مداري انساني بگرداني و او را تا اين

سطح از نجات و شكوفائي بگذاري

ولي سخت تر اين است كه او را رها كني تا به انحطاطي به مراتب سياه تر از

چهارپايان دچار شود.

                                      برگرفته از کتاب (تو می آیی)

                                                 نوشته(م ـ م)

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:27  توسط من | 
اين چندمين نامه ست،بابا مي نويسم           هر چند يادت نيست اما مي نويسم

ديروزهم بر گشت خورده نامه هايم               من با اميد اين نامه هارا مي نويسم

خانم معلم نمره عالي به من داد                 او گفت من با عشق انشاء مي نويسم

مادر برايم قصه اي از كربلا گفت                  در نامه ام عين همان را مي نويسم

او از تحمل گفت از ياسي سه ساله            از تشنگي از صبر دريا مي نويسم

از دختري كوچك كه نام او رقيه ست             از بي وفائي هاي دنيا مي نويسم

اسمت شبيه اسم باباي رقيه ست              من از غم آن خوب تنها مي نويسم

بابا دلم ابريست ميل گريه دارد                     دل تنگيم را از همين جا مي نويسم

اين نامه را هم پست خواهم كرد امروز               اما برايت باز فردا مي نويسم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 4:49  توسط من | 
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست      بيار نفخه اي از گيسوي معنبر دوست

بجان او كه به شكرانه جان برافشانم       اگر به سوي من آري پيامي از بر دوست

و گر چنانكه در آن حضرتت نباشد بار        براي ديده بياور غباري از در دوست

من گدا و تمناي وصل او هيهات       مگر بخواب ببينم خيال منظر دوست

دل صنوبريم همچو بيد لرزان است           ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست

اگر چه دوست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟            ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موئي از سر دوست

 

عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد  اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست

چقدر سخته واسه يه طبيب كه يه مريض هم تو شهرش نباشه يا نه مريض باشه

ولي اين بره دنبال مريضاش بگرده

خوش به حال اونائي كه اگه دردي ندارند خودشونو به مريضي ميزنن تا طبيب

سراغشون بياد و يه نگاهي بهشون بندازه آخه....

خدايا! به ما يه دردي بده كه شب و روز دربه در اين طبيب مهربون بگرديم

الهي هب لي قلبا يدنيه منك شوقه...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:21  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به قول جلال سمیعی و به نقل از همان شاعری که زود مرد من هم به طور غم انگیزی الف-الف هستم که در سال 1362بدون هماهنگی با والدین به طور خود جوش به دنیا آمدم.وقتی به دنیا آمدم خندیدم و دیگران گریستند و همینطور که پیش میرود وقتی بمیرم میگریم و دیگران خواهند خندید.خانواده ام مثل خانواده اغلب آدمهای مشهور خانواده ای مذهبی هستند.از همان ابتدای کودکی مملو از استعداد بودم به طوری که وزنم هنگام تولد 28کیلو بود و الان هم به یاری خداوند و پس از مطالعات بسیار حدود 107کیلو هستم که امیدوارم خداوند مرا نگه دارد.مهمترین ویژگیهای من در چند فاکتور خلاصه میشود و به جز اینها ویژگی دیگری ندارم
1-چاق هستم ولی به جان مادرم اگر انگیزه ای به وجود بیاید قول میدهم سه ماهه 30کیلو کم کنم 2- مجرد هستم ولی مجرد نخواهم ماند ولو با زور(زور یعنی روش احسان صیدافکنی) 3- شوخ طبعم ولی خدا شاهده آدم مسخره ای نیستم 4- کرم کتاب هستم 5- وقتی خدا داشت استعداد نذری میداد من با قابلمه اونجا بودم.
مهمترین فعالیتهای من نیز به شرح زیر است بخوانید و به من افتخار کنید.
1- مدیرعامل کل بخش هنری و فرهنگی و فکری و فهمیدنی خبرگزاری قدس(قدسنا)2- عضو هیئت تحریریه هفته نامه شایان در کرج بزرگ 3- نویسنده روزنامه های مختلفی از قبیل جوان،سیاست روز،همشهری محله، واشنگتن پست، نیویورک تایمز، زسکامسکو، منچستر یونایتد و شیرین فراز کرمانشاه 4-مشاور فکری یکی از مشاوران احمدی نژاد در وزارت فرهنگ و ارشاد به نام ن.م 5- موفق شده ام تعداد 60پرسشنامه 40صفحه ای را در زمان پرسشگری در صداوسیما پر کنم ولقب تراکتور سازمان را به خود اختصاص دهم6- افتخار شرکت در کلاس انسان شناسی فرهنگی و جلسات سخنرانی دکتر فاضلی(اعلی الله مقامه)را داشته ام 7- برگزیده 3دوره متوالی به عنوان بهترین دانشجوی تاریخ کلاسهای استاد احمدنیا 8- دارای دو برادر و یک خواهر بدون داشتن اختلاف با آنها 9- ادا کردن کلمه بابا و مامان در 2سالگی بدون کمک گرفتن از دستانم 10- از مخالفان پروپاقرص تمام ایسم ها علی الخصوص فمنیسم 11-توانسته ام به صورت داوطلب برای پاسخ به سوالات دکتر فرهادی به پای تخته بروم 12- جلوگیری از مشروط شدنم در سومین ترم متوالی با غیرت تمام 13 برای امرار معاش طنز مینویسم وگرنه طنز نویس نخواهم ماند14-با کودکان مهربان هستم... 100-دارای 100افتخار در 24سالگی

نوشته های پیشین
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
عليرضام
كوله به دوش
خبرگزاری قدس(قدسنا)
تيله ي 1
تيله ي 2
جامعه شناسي كيلو چند
وبلاگ جديد رضا محبي
شمع وجود
دست نوشت من
باران بهاري
هر چي از فلسفه علم بخواهيد توش هست
استاد فاضلي
رويا
نشريه ايران
مجتبي نا تپل
اينجا هر كسي نياد
همه زندگي من
از زندگي
فنا
آخر طنز نويسها
جامعه شناسها سر بزنن
محسن صفائي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM