تبليغاتX
کویر در میخانه
نخند بیچاره...
يه خصلتي كه تو بچه هاي ما هست يعني بچه هاي پايگاه مون اينه كه به هيچ

عنوان دعوت كسي رو رد نميكنن يعني اگه كسي تعارفي يا دعوتي كنه حتما

اجابت ميكنن البته نه بخاطر اينكه خيلي به قول معروف گرگ اند نه فقط به خاطر

اينكه طرف ناراحت ميشه اگه دعوتش رو قبول نكنند

يه شب يكي از بچه ها اومد به دو سه تا از بچه ها گفت آقا امشب كسي خونه ما

نيست بيايد دور هم باشيم من حال ندارم تنها باشم به كسي نگيدا اونا هم گفتند

باشه ولي زهي خيال باطل كه در سر ميپروراند بچه ها يه طرح شومي براي برنامه

شب ريختند كه اون بنده خدا روحشم خبر نداشت قرار شد كه 15 نفر بشيم و بريم

خونه شون تا احساس تنهائي نكنه يعني هدفمون اين بود ولي خب طبيعتا هدف با

اثر فرق داره يعني رفتن ما به اونجا اثراتي رو درپي خواهد داشت مثل خونه خراب

كردن به خاك سياه نشوندن طرف.

شب شد همگي باهم رفتيم دم خونه شون چون زنگ خونه شون داخل بود يعني

بايد اول در رو باز ميكرديم بعد زنگ ميزديم(كه هر كاري كرديم فلسفه وجودي

زنگشون رو نفهميديم)مجبور شديم نفري يه سنگ به پنجره بكوبيم البته دو سه

نفرمون جلوي ديدش ايستاديم چون اگه بقيه رو ميديد در رو باز نميكرد خلاصه در كه

باز شد مثل مترو داخل خونه شديم اولش خيلي خونسرد طوري كه وانمود كنه اصلا

جا نخورده گفت چه خوب كاري كرديد همه تون اومديد خيلي خوش اومديد ما هم

گفتيم ديگه ما خراب رفيقيم ديگه!يه قائدهاي كه تو اينجور مواقع بچه هاي ما رعايت

ميكنند واين هم البته جنبه استراتژيك داره اينه كه اولش يه مقدار مراعات ميكنند تا

طرف اعتمادش جلب بشه و زود از لونه بياد بيرون يعني هرچي داره رو كنه و چيزي

رو قايم نكنه به همين دليل اولش يه مجلس روضه كوچيك ميگيرن(به قول يكي از

بچه ها بسيجي ها تا خونه خالي گيرشون مياد سريع ياد سينه زدن ميافتند)و مثل

اسب گريه ميكنن البته كاملا بي ريا بعد از اينكه طرف كاملا نرم ميشه همه تو

ذهنشون اين جمله نيچه تداعي ميشه كه بخور تا خورده نشوي هركسي از يه

طرف خونه شروع ميكنه به خوردن و صاحبخونه هم وسط ميشينه و مرگ عزيزانش

رو تماشا ميكنه

خلاصه اون شب بعد از اينكه رسما طي مراسمي پرشكوه هستي طرف رو به

مخاطره انداختيم از شخصيت طرف به عنوان سرگرمي استفاده كرديم و تا خود

صبح به ريش طرف خنديديم كه مگه آدم هم انقدر خام و ساده ميشه كه يه عده

بسيجي رو تو خونه اي كه هيچ نگهباني نداره راه بده.

البته تجربه خوبي براي بچه هاي ديگه شد مثلا يه سرس يكي از بچه ها خبر اوورد

خونه فلاني امشب خاليه وقتي مراجعه كرديم براي شب نشيني ديديم دم در

ايستاده و تنش ميلرزه وقتي مارو ديد در خونه شون رو بست و با قدرت تمام چيزي

رو كه تو دستش بود پرتاب كرد به يه طرف دور كه كسي نتونه پيداش كنه وقتي

ازش پرسيديم چي بود پرت كردي گفت كليد خونه مون بود فهميديم كه از ترس ما

اينكار رو كرده بهش گفتيم حالا شب ميخواي كجا بخوابي گفت همينجا دم در

ميخوابم شما نگران من نباشيد فقط بريد

خلاصه از قديم گفتند

ميهمان گرچه عزيز است وليكن چو نفس          خفه ميسازد اگر آيد و بيرون نرود

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:12  توسط من | 
معمولا عادت داشتم روزهاي تعطيل بعد از نماز صبح ميخوابيدم اونم طوري كه

اصحاب كهف شرمنده ميشدند كسي هم جرات نداشت بيدارم كنه(بجز مامانم كه

مراعات ميكرد بيدارم نميكرد)ولي امروز صبح با خودم گفتم قيد خواب رو بزنم و برم

كوه كه هم ورزش كرده باشم و هم از اين صبح زيبا و دل انگيز استفاده كرده باشم

و هم اينكه چون روز شلوغيه با كوهنوردا کمی سروكله بزنم(البته جامعه شناختی)

ساعت 6بود كه حركت كردم به سمت كوه نورالشهدا خودم هم تعجب كرده بودم كه

اول صبح اونم به تنهائي دارم ميرم كوه فكر ميكردم دارم تو خواب راه ميرم يا خيالاتي

شدم براي اينكه مطمئن بشم بيدارم دو سه تا سيلي محكم به خودم زدم ولي باز

دلم آروم نشد براي اطمينان بيشتر از يه عابري پرسيدم آقا ببخشيد من الان خوابم

يا بيدار؟اگه خوابم به من بگيد شما چه جوري اومديد تو خوابم؟اصلا شما تو خواب

من چيكار ميكنيد؟اومدي دزدي؟آهاي دزد!دزد رو بگيريد دزد دزد.يارو كه جا خورده بود

گفت آقا چه خبرته ديوونه شدي اول صبحي يه كم كه سر كارش گذاشتم با كلي

كلاس و جديت بهش گفتم خيلي ممنون آقا شما در مقابل دوربين مخفي هستيد

اون بنده خدا هم كه نميدونست چي بگه گفت آقا دمت گرم ما رو فيلم كردي ديگه

منم گفتم چيكار كنم ديگه آخه الان بايد من خواب باشم ديگه جوونيه و هزار جور

مسخره بازي اونم گفت خوشم اومد اول صبح عجب انرژي اي داري گفتم ممنون

حالا بابامو نديدي.خلاصه خداحافظي كرديم و جدا شديم.من ديدم هوا خيلي خوبه

و حيفه كه آدم از اين هوا استفاده نكنه واسه همينم چون ميدونستم اكثر رفقا

امروز خونه هستن و الان خوابيدن گفتم به حرف پيامبر كه گفته هرچه براي خود

ميپسندي براي ديگران هم بپسند عمل كنم و اين فرصت استفاده رو در اختيار

رفيقام بذارم به همين دليل به تك تك بچه ها زنگ زدم و بيدارشون كردم وقتي

ميپرسيدن چي شده؟چي كار داري زنگ زدي؟ميگفتم من كاري ندارم تو گوشي

رو برداشتي وقطع ميكردم و چند لحظه بعد اس ام اسهاي محبت آميزي!ازشون

دريافت ميكردم.

به كوه كه رسيدم تصميم گرفتم بدون اينكه بايستم و نفسي چاق كنم برم بالا و

موفق هم شدم البته چند ده باري ايستادم ولي خدائيش براي نفس چاق كردن

نبودا ميخواستم بند كفشمو سفت كنم(ولی بعد از ایستادن متوجه میشدم كفشم

بند نداشت)خلاصه بالا كه رسيدم رفتم سر قبر شهدائي كه اونجا دفن شدند ديدم

هر كسي كه ميرسه بالا مياد از كنار قبرها رد ميشه و ميره يه گوشه رو صندلي

ميشينه تعجب ميكردم(آخه چون خودم تا اونجا رفته بودم كه يه زيارتي كرده باشم

فكر ميكردم بقيه هم براي زيارت اومدند)كه پس چرا نه فاتحه اي ميفرستند و نه

هيچي؟ولي فكر كنم يه عده روشون نميشد يه ابراز ارادتي به اون شهدا بكنن به

قول دكتر بزرگوار جناب آقاي شيري مد ظله العالي سايه شون نميذاشت واسه

همينم براي اينكه هم سايه اونها رو روشن كنم و هم خودم يه ثوابي برده باشم

طوري كه همه متوجه بشن خم شدم و سنگ قبر شهدا رو بوسيدم و صورتم رو

ماليدم روي سنگ قبرها و حتي خواستم يه زيارت عاشورا هم بخونم ولي گفتم بي

خيال بذار يه كم سايه تو وجودشون بمونه كه نون دكتر شيري ببخشيد جناب آقاي

دكتر شيري هم آجر نشه.لحظاتي بعد نتيجه اي كه ميخواستم رو گرفتم و ديدم

اونهائي كه نشسته بودند وقتي ميخواستند برگردند پائين ميومدند كنار قبرها و

ميشستند يه فاتحه ميخوندند و برميگشتند.و من نتيحه گرفتم كه سايه رو بدون

اينكه 5000تومن پول بگيرم ميتونم از بين ببرم ديگه نيازي نيست پول بگيرم و ....

چقدر تيكه انداختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:50  توسط من | 
اين قضيه براي سه سال پيشه ولي الان يادم افتاده تعريفش كنم خلاصه ببخشيد

كه يه مقدار تاخير در پخش برنامه پيش اومد

خبر دادند به ما كه رفيقمون تصادف كرده و اگه خدا بخواد آفتاب عمر بي بركتش لب

بومه سريع خودت رو به محل حادثه برسون ما هم تيز رفتيم اونجا ديديم همه دارن

نگاهش ميكنن و انگار منتظر مردنش هستند كه سريع بزنن زير گريه هر طور بود با

برادرش رسونديمش بيمارستان وقتي رسيديم دم در اورژانس از ورود ما ممانعت

كردند و گفتند اول پول رو بريزيد به حساب بعد مريض تون بستري ميشه ما گفتيم

الان پول همراهمون نيست زنگ زديم از خونه بيارن شما اينو بستري كنيد پاهاشم

ببنديد كه فرار نكنه تا پول برسه حالش بده.هرچي گفتيم افاقه نكرد اونها اصلا

گوششون بدهكار نبود و فقط حرف خودشونو ميزدن يهو ديدم داداش مريض قاطي

كرد و شروع كرد داد و بيداد كردن و هر چي فحش تو مدرسه ياد گرفته بهشون داد

و گفت اگه يه مو از سر برادرم كم بشه بيمارستان رو رو سرتون خراب ميكنم به

يكي از بچه ها گفتم اينو ببريد بيرون الان ديوونه بشه ديگه هيچ از اونطرف يكي از

مامورهاي حراست بيمارستان اومد(به قول بچه ها گنده شون اومد)طوري كه مثلا

جدي به نظر ميرسيد و ميخواست جلوي پرستارها خودي نشون بده داد زد چه

خبره تونه بيمارستانو گذاشتيد رو سرتون منم خيلي مودبانه بهش توضيح دادم كه

ما زنگ زديم پول رو بيارن هرچي ميگيم اين رفيق ما رو بستري كنيد تا پول بياد

گوش نميدن رفيقمون حالش خيلي بده داره ميميره اونم برگشت گفت ميميره

كه ميميره به جهنم اينجا قانون داره تا اين جمله رو گفت يه سيليه محمدي پسند

خابوندم زير گوشش و بچه ها پش بند من قاطي كردن آقا چشتون روز بد نبينه

بيمارستانو گذاشتيم رو سرمون تا اينكه رئيس اون قسمت شخصا اومد قضيه رو

حل وفصل كرد و مريض ما رو بستري كرد.وقتي بستري شد پول رسيد و داداش

مريض گفت بهشون بگيم هر موقع مريضمون رو سالم تحويل داديد پول ميديم گفتم

مرد حسابي مگه داري جنس ميخري برو پول رو بريز انقدر فك نزن.قضيه به خوبي

و خوشي تموم شد و موقع رفتن يه سر رفتم پيش يارو حراستيه گفتم آقا شرمنده

نميخواستم بزنم ولي چه كنم كه به صلاحت بود سعي كن اندازه خودت باشي نه

بزرگتر نه كوچيكتر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:8  توسط من | 
ما يه رفيقي داشتيم از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(ديگه حسابشو كنيد اون

كي بود)اين بنده خدا به خاطر مشكلات زيادي كه داشت نتونست درس بخونه و تو

دبيرستان درس رو طلاق داد و رفت سراغ زندگيش 

رفيق ما زد تو كار بنائي و عملگيه ساختمون(از همينائي كه تو خيابون مي ايستن

تا كسي براي بنائي بياد دنبالشون و ببرشون)

اين بنده خدا تعريف ميكرد ميگفت يه روز صبح زود زدم بيرون خيلي سرحال و شاد

با خودم گفتم امروز 40 50 تومن كار ميكنم.كنار خيابون مثل هميشه منتظر بوديم

تا يه ماشين نگه داره و مثل مور و ملخ بريزيم سرش كه ما رو انتخاب كنه.يه دفعه

ديديم يه خانم سانتال مانتال با يه پرشياي نقره اي نگه داشت اولش همه فكر

كرديم ميخواد آدرس بپرسه واسه همينم كسي به طرف ماشينش حمله نكرد

ولي يهو ديدم از ماشين پياده شد و يه نگاه عاقل اندر سفيهي به كارگرها انداخت

و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما بيايد لطفا ميخواستم يه كار كوچيكي

برام انجام بديد.رفيق ما كه جا خورده بود گفت خواهش ميكنم در خدمتم.ميگفت

سوار شديم رفتيم به سمت خونه ش تو راه هي با خودم ميگفتم با قيافه اي كه

اين خانم داره هيچي بهم نده 60 70 تومن رو بهم ميده اخ جون عجب نوني امروز

گيرم اومد.وقتي رسيديم خونه طرف بهم گفت آقا يه چند لحظه منتظر بمونيد.

بعدش با صداي بلند بچه هاشو صدا كرد رامتين!عسل!بيايد بچه ها كارتون دارم

بچه هاش كه اومدن به بچه هاش گفت بچه هاي گلم اين آقا رو ميبينيد چه وضعي

داره شما هم اگر درس نخونيد اينطوري ميشيد فهميديد؟!آفرين بچه هاي گلم بريد

سر درستون بچه هاش هم يه نگاه با معنا به من انداختن و گفتن چشم مادر و

رفتند.بعد زنه بهم گفت آقا خيلي ممنون لطف كرديد چقدر بدم خدمتتون؟منم گفتم

همين؟گفت بله گفتم ميخواهيد يه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون

نبرد بهشون نشون بديد بترسن و بخوابن؟گفت نه ممنونم نيازي نيست شما بگيد

چقدر تقديمتون كنم؟رفيق ما كه انگار با پتك زده باشن تو سرش گيج گيج شده بود

 و گفت شما كه همه كار كرديد با ما يه قيمت هم رومون بذاريد و همون رو بديد

ديگه زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت بذار تو جيبت لازمت ميشه!رفيق ما هم پا از

دست درازتر برگشت و تو راه با خودش ميگفت آدم رو پاشا سركلاس ضايع كنه ولي

اينطور ضايع نشه

چي شد؟اين رفيق ما پاشا رو از كجا ميشناسه؟آهان اينو از خودم نوشتم حواسم

نبود يه لحظه داشتم شاخ در مياوردم

نتيجه گيري:اگه درس نخونيد مثل رفيق ما ميشيدا

خدا ميدونه ما چه قدر به اين رفيقمون خنديديم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:27  توسط من | 
چون هم دكتر فاضلي سفارش كرده كه روزمره تون رو مكتوب كنيد و هم چيزهائي

رو كه من تجربه ميكنم خيلي جالب اند و ميخوام شما هم بي بهره نمونيد اينها رو

مينويسم

سوار ماشين شدم كه برم مترو.راديو روشن بود و گوينده داشت در مورد مسائل

هسته اي صحبت ميكرد.راننده تقريبا ميانسال و مسافر جلوئي يه كم جوونتر بود

و من هم تنهائي عقب نشسته بودم(نه به خاطر اينكه اتوبانه تصادف ميشه چون

صندلي جلو پر بود)چند دقيقه كه گذشت و حرفهاي راديو تموم شد راننده با لحن

مسخره كننده اي از بغليش پرسيد خب جشن هسته اي كيه؟اونم گفت من چه

بدونم ولشون كن بابا.راننده هم گفت آره خدائيش دارن بمب اتم درست ميكنن

اونوقت ميگن ما بمب نداريم آخه چه وضعشه؟من گفتم حالا مگه چيه بمب داشته

باشيم مگه چيمون از آمريكا كمتره چرا اون داشته باشه ما نداشته باشيم راننده

گفت بله اصلا آمريكا حق نداره حرفي بزنه داريم كه داريم به اون چه مربوطه چشم

نداره پيشرفت ايران رو ببينه.مسافر جلوئي هم گفت اصلا ما بايد به همه دنيا بگيم

بمب داريم تا همه بدونن كه ما هم عددي هستيم.منم كم نيووردم و گفتم نه آقا

يعني چي بمب داشته باشيم اصلا سوخت هسته اي به درد ما نميخوره كه انقدر

سرش دعوا راه انداختيم اينا همش سياستهاي اين رژيمه ميخواد سر ملت رو كلاه

بذاره.راننده گفت خدائيش راست گفتي بابا ملت دارن از گشنگي ميميرن بعد اين

احمدي نژاد هي گير داده به انرژي هسته اي و اسرائيل و از اين حرفها بعد از

مسافر جلوئي پرسيد درست نميگم اونم گفت بله قبول دارم.اين دفعه هم باز من

شروع كردم و گفتم نه آين حرفها كدومه سياست خارجي يه كشور اگه قوي باشه

اون كشور راحتتر ميتونه تو عرصه بين المللي به حقش برسه در ضمن اگر انرژي

هسته اي نداشته باشيم بعد از اينكه نفت تموم شد ميخوايم چيكار كنيم.راننده

برگشت عقب رو نگاه كرد و با تعجب گفت درست ميگيد ما فوقش تا 50سال ديگه

نفت داريم بعدش از گشنگي ميميريم بايد سوخت هسته اي داشته باشيم

ديگه.مسافر جلوئي هيچي نگفت.من گفتم خب چه دليلي داره كه ما خودمون اين

انرژي رو تامين كنيم روسيه گفته من حاضرم به ايران سوخت بدم خب از روسيه

بگيريم اينطوري ديگه دعوائي هم سر اينكه ما بمب داريم يا نه پيش نمياد راننده

گفت احسنت همين راهشه از اول هم بايد ايران همين كارو ميكرد من گفتم چرا

ما به اونا وابسته باشيم اگه راست ميگن اونا فعاليتهاي هسته اي شون رو متوقف

كنند از ما سوخت بگيرن.راننده كه يه نمه عصباني شده بود گفت آقا مارو

گرفتي؟بالاخره حق ما هست يا نه؟گفتم شما مارو گرفت شما بگو بالاخره حق ما

هست يا نه؟گفت بي خيال آقا اونا كه كار خودشونو ميكنن حالا ما هرچي بگيم

فرقي نداره.گفتم منم حرف شما رو قبول دارم واقعا اين دولت هر كاري انجام ميده

طبق خواست مردمه.اونم بدون اينكه متوجه بشه من مخالف حرفش رو زدم گفت

واقعا همينطوره.

يه صحنه جالب ديگه هم ديدم بذاريد اينم بگم.ازدحام جميعت رو تصور كنيد پشت

درب مترو وسط اين همه جميعت يه آقايي با كت و شلوار تميز و كراوات خيلي با

كلاس ايستاده بود داشت واسه بقیه مردم از سفرهاي خارجيش و اينكه وضعيت

وسايل نقليه عمومي اونجا چقدر عاليه و مردمشون با فرهنگ هستند و از اينجور

صحبتها و ميگفت بابا مردم ايران اصلا فرهنگ استفاده از مترو رو ندارند چه معني

داره همديگر رو هل ميدن يه مقدار صبر كنيد همه راحت سوار ميشيد ديگه.من

قشنگ داشتم به اين آدم با نگاه مردم شناسانه دقت ميكردم اگر به صورت رديفي

حساب كنيد اين آقا رديف چهارم قرار گرفته بود يعني سه رديف آدم جلوتر از ايشون

پشت درب ايستاده بودند آقا در كه باز شد كاش بوديد اينو تماشا ميكرديد اصلا

نميتونست با اين موضوع كنار بياد كه سه رديف آدم جلوي اون هستند و طبيعتا بايد

از اين سه رديف شش هفت نفره كه ميشه حدود بيست نفر يه نفر ازش زودتر وارد

مترو بشه طوري جميعت رو مثل رستم تكون داد و وارد مترو شد كه من از خنده

داشتم روده بر ميشدم كه عجب آدم كوچيكي بود اين طرف.جالب اين بود كه وقتي

 رو صندلي نشسته بود داشت باز همون حرفها رو ميزد ولي اين بار همه اينور اونور

رو نگاه ميكردن و كسي بهش گوش نميداد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:47  توسط من | 
تعريف:كلمه سيزده بدر از دو كلمه سيزده و بدر تشكيل شده است كه به معني

سيزده بدر ميباشد(بريد حال كنيد تعريفو)

پيشينه تاريخي اين اصطلاح به روزگاران بسيار كهن يعني در حدود 1500سال قبل

از جنگ جهاني دوم برميگردد(جنگ جهاني چه موضوعيتي داشت منم نميدونم)اين

اصطلاح وقتي باب شد كه يزدگرد سوم بعد از سيزده سال زندگي مشترك با

همسرش ييهو شلوارش دوتا شد و ازدواج دوم خودش را نيز انجام داد همسر

يزدگرد سوم كه مانند اكثر زنان ديگر(نميگم همه زنان چون،چون بي خيال ولش

كن) از نظريه پردازان مكتب خرافات بود سيزده روز بعد از اين واقعه مطلع شد و اين

رويداد رو به فال نحس گرفت و با ناراحتي زياد سر به دامان طبيعت و دشت وصحرا

گذاشت و آنقدر عصباني بود كه چمنها را محكم به هم گره ميزد وقتي خسته شد

به خانه باز گشت و ناگهان متوجه شد كه يزگرد با هووي او دعوا كرده و او را طلاق

داده است.او كه از متفكران عرصه خرافات بود به فكر فرو رفت و در پي رابطه اي

بين عوامل دخيل در اين اتفاقات گشت آن عوامل از ديد همسر يزدگرد عبارت بودند

از سيزده،طبيعت،گره زدن چمنها،درددل كردن با طبيعت،خدا كيلو چنده و عواملي

از اين قبيل كه او رابطه اي بين اين عوامل برقرار كرد و چنين نتيجه گرفت كه سيزده

عدد نحسي است و در زندگي انسانها خلل ايجاد ميكند و براي اينكه جلوي نحسي

سيزده گرفته شود بايد در روز سيزده به دامان طبيعت رفته و حتما يكي دو تا چمن

به هم گره بزنند و در اين ميان هيچ جائي براي خدا در نظر نگيرند تا به اميد خدا

فرجي در كارشان صورت گيرد.اين نظريه تا كنون هم از طرفداران زيادي برخوردار بوده

و كماكان به قوت خود باقيست.

انتقادات وارد بر اين نظريه از ديدگاه هاي مختلف:از ديد فلسفه اثباتي پوزيتيويسم

اين واقعه چون براي همه و در همه جا قابل تجربه و اثبات نيست پس بايد بذاريم

در كوزه آبشو بخوريم.از ديد كاركردگرايان ساختار گرا چون اين پديده داراي

كژكاركردهائي از قبيل خالي شدن خانه ها و بالا رفتن احتمال سرقت از منازل و

تخريب بي حد و حصر طبيعت و...ميباشد به درد عمه ش ميخورد.از ديدگاه شوتس

جامعه شناس معروف چون اين واقعه نه آم ولت و نه ميت ولتش معلومه و شوتس

هم تو بقيه نظريات خودش گير كرده و خودش هم نميدانست كه چه ميگويد از قيد

اين نظريه گذشت و گفت بعدا در موردش حرف ميزند.از ديدگاه ميد اين پديده بايد

مشخص كند كه من چه كسي و خودم چه كسي و اصلا من و خودم آيا خودشان

به من چه كار به ديگري داري برو من خويشتن خويش را از بس منيت وجودش را به

خودميت كه او و من اصلا چي داري ميگي آقاي ميد برو دنبال كارت بابا.از ديد هومنز

هم بذاريد تو گروه بحثش رو انجام بديم بعد ميگم كه چي گفته.

در پايان اميدوارم كه اين مقاله علمي كه براي رساله دكترا در نظر گرفته ام مورد

رضايت جامعه علمي قرار گرفته باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:35  توسط من | 
قرار شد بچه هاي پست اون شب نيمه شب برن بيرون براي رزم شبانه.

دو دسته شديم و قرار بود يك دسته نقش دشمن ويك دسته نقش خودي رو بازي

كنند سرگروه دسته خودي يه آدم هيكلي و قوي بود كه كلا آدم خشني بود.محلي

هم كه قرار بود توش عمليات صوري انجام بديم يه فضاي بزرگ و تاريك بود كه خاكي

هم بود.برنامه اين طور طراحي شده بود كه گروه ما يعني دشمن يه جا پنهان بشن

و سر يه فرصت مناسب به خودي ها حمله كنن ولي نه واقعي فقط در همين حد

كه غافلگيرشون كنيم.چشمتون روز بد نبينه ما كه بهشون حمله كرديم انگار اونا

يادشون رفته بود كه همه اين كارها ساختگيه تا تونستند ما رو زدند هر چي

ميگفتيم بابا قرارمون اين نبود ولي اونا فراموش كرده بودند سرگروهشون كه نگو

يكي از بچه ها رو گرفته بود و محمدي پسند ميزد اونم هي داد ميزد مسخره من

محسنم چرا ميزني همچين قراري نداشتيم ولي گوشش بدهكار نبود تا اينگه

يكي از بچه ها يا فندك يه مقدار فضا رو روشن كرد كه اونا ما رو ببينن و بشناسن

شايد يادشون بياد و همينطور هم شد وقتي فهميدن كه ما از خودشونيم گفتند

خب از اول ميگفتيد ديگه ما هم كه همه مون ناقص شده بوديم با عصبانيت

برگشتيم پايگاه و بچه ها تا صبح بهمون خنديدن

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:49  توسط من | 
استفاده از تلفن براي پايگاه ما امري حياتي محسوب ميشه به طوري كه علاوه بر

داشتن دو تا خط يه تلفن كارتي هم داخل پايگاه نصب شده.كلا بچه هاي ما زياد

ازش استفاده ميكنن اصلا يكي از بچه هامون به قدري از تلفن كارتي استفاده

ميكنه كه از طرف مخابرات بهش يه كارت تلفن طلائي و يه قطعه زمين هديه دادن

تازه يه تلفن كارتي هم داخل خونه شون نصب كردن بگذريم كه همين آقا موبايل

هم داره ولي اصلا از موبايلش استفاده نميكنه تا جائي كه نه تنها براش فيش

موبايل نمياد بلكه مخابرات يه پولي هم ميذاره تو پاكت و براش ميفرسته دم خونه.

حالا كار ندارم ميخوام بگم بچه ها انقدر از اين تلفن استفاده ميكنن كه پول تلفن

براي پايگاه خيلي خفن مياد و بدبختي هم اينجاست كه استراتژيه فرمانده پايگاه

ما اينه كه برق و آب و گاز و تلفن به گفته امام راحل مجانيه واسه همينم پول تلفن

نميده و الان هم بدهيه تلفن پايگاه رسيده به پونصد هزارتومن.چند روز پيش مامور

مخابرات اومده بود دم پايگاه ميگفت يا بدهي تون رو بديد يا من تلفن تون رو قطع

ميكنم فرمانده مون هم گفت نه پول ميديم و نه ميذاريم تلفن رو قطع كني خلاصه

انقدر كل كل شد آخرش مامور مخابرات گفت حداقل ده هزارتومنشو بدين گفتيم

نميديم اونم مجبور شد تلفن رو قطع كنه و بره ولي وقتي رفت بچه ها باز هم تلفن

رو وصل كردند اين كار انقدر صورت گرفت كه مخابرات تصميم گرفت تلفن رو از مركز

قطع كنه كه اين كار باعث قطع شدن تلفن سه محله كنار هم ميشد ولي با اين

 حال مخابرات مجبور شد كه اين كار رو بكنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:7  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به قول جلال سمیعی و به نقل از همان شاعری که زود مرد من هم به طور غم انگیزی الف-الف هستم که در سال 1362بدون هماهنگی با والدین به طور خود جوش به دنیا آمدم.وقتی به دنیا آمدم خندیدم و دیگران گریستند و همینطور که پیش میرود وقتی بمیرم میگریم و دیگران خواهند خندید.خانواده ام مثل خانواده اغلب آدمهای مشهور خانواده ای مذهبی هستند.از همان ابتدای کودکی مملو از استعداد بودم به طوری که وزنم هنگام تولد 28کیلو بود و الان هم به یاری خداوند و پس از مطالعات بسیار حدود 107کیلو هستم که امیدوارم خداوند مرا نگه دارد.مهمترین ویژگیهای من در چند فاکتور خلاصه میشود و به جز اینها ویژگی دیگری ندارم
1-چاق هستم ولی به جان مادرم اگر انگیزه ای به وجود بیاید قول میدهم سه ماهه 30کیلو کم کنم 2- مجرد هستم ولی مجرد نخواهم ماند ولو با زور(زور یعنی روش احسان صیدافکنی) 3- شوخ طبعم ولی خدا شاهده آدم مسخره ای نیستم 4- کرم کتاب هستم 5- وقتی خدا داشت استعداد نذری میداد من با قابلمه اونجا بودم.
مهمترین فعالیتهای من نیز به شرح زیر است بخوانید و به من افتخار کنید.
1- مدیرعامل کل بخش هنری و فرهنگی و فکری و فهمیدنی خبرگزاری قدس(قدسنا)2- عضو هیئت تحریریه هفته نامه شایان در کرج بزرگ 3- نویسنده روزنامه های مختلفی از قبیل جوان،سیاست روز،همشهری محله، واشنگتن پست، نیویورک تایمز، زسکامسکو، منچستر یونایتد و شیرین فراز کرمانشاه 4-مشاور فکری یکی از مشاوران احمدی نژاد در وزارت فرهنگ و ارشاد به نام ن.م 5- موفق شده ام تعداد 60پرسشنامه 40صفحه ای را در زمان پرسشگری در صداوسیما پر کنم ولقب تراکتور سازمان را به خود اختصاص دهم6- افتخار شرکت در کلاس انسان شناسی فرهنگی و جلسات سخنرانی دکتر فاضلی(اعلی الله مقامه)را داشته ام 7- برگزیده 3دوره متوالی به عنوان بهترین دانشجوی تاریخ کلاسهای استاد احمدنیا 8- دارای دو برادر و یک خواهر بدون داشتن اختلاف با آنها 9- ادا کردن کلمه بابا و مامان در 2سالگی بدون کمک گرفتن از دستانم 10- از مخالفان پروپاقرص تمام ایسم ها علی الخصوص فمنیسم 11-توانسته ام به صورت داوطلب برای پاسخ به سوالات دکتر فرهادی به پای تخته بروم 12- جلوگیری از مشروط شدنم در سومین ترم متوالی با غیرت تمام 13 برای امرار معاش طنز مینویسم وگرنه طنز نویس نخواهم ماند14-با کودکان مهربان هستم... 100-دارای 100افتخار در 24سالگی

نوشته های پیشین
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
عليرضام
كوله به دوش
خبرگزاری قدس(قدسنا)
تيله ي 1
تيله ي 2
جامعه شناسي كيلو چند
وبلاگ جديد رضا محبي
شمع وجود
دست نوشت من
باران بهاري
هر چي از فلسفه علم بخواهيد توش هست
استاد فاضلي
رويا
نشريه ايران
مجتبي نا تپل
اينجا هر كسي نياد
همه زندگي من
از زندگي
فنا
آخر طنز نويسها
جامعه شناسها سر بزنن
محسن صفائي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM