تبليغاتX
کویر در میخانه
نخند بیچاره...
از کنار بساطش داشتم رد میشدم دیدم داره داد میزنه بدو کتاب غذای روحه بدو

کتاب دوای هر درده کتاب بخون تا زندگی بهت بچسبه از نحوه تبلیغ کردنش فهمیدم

که یه چیزهای میفهمه که اینطور در مورد کتاب حرف میزنه احتمالا خودش از اون

آدمهائیه که مثل...کتاب میخونه.ایستادم و کتابهائی رو که پهن کرده بود برای فروش

نگاه انداختم تک و توک توشون کتاب نو پیدا میشد اکثرا کهنه بود.ازم پرسید چه

کتابی میخونی از شریعتی میخونی بهت بدم گفتم نه گفت از گارسیا مارکز چی

گفتم نه گفت عرفان نظر آهاری چطور قشنگ مینویسه ها گفتم اون رو که دیگه اصلا

نه گفت کتابهای مطهری هم دارما گفتم ممنونم نیاز ندارم گفت از کدوم نویسنده

میخونی بهت بدم گفتم هیچکدوم اصلا اهل کتاب نیستم اونم شاکی شد و گفت

همینه انقدر چاق شدی دیگه گفتم مطمئنید ارتباطی با هم دارند گفت بله اگه شما

روش تحقیق رو به جای شهابی با شادرو میگرفتید الان میفهمیدید که در اینجا

فرضیه تون عوامل موثر بر چاقی اگه باشه کتاب نخوندن متغیر مستقله گفتم بابا

دمت گرم ولی شما این چیزها رو از کجا میدونید گفت کدوم چیزها؟گفتم اینکه

شهابی و شادرو روش تحقیق درس میدن و من دانشجو هستم و این چیزها رو

دیگه؟ گفت در مورد چی داری صحبت میکنی برو بذار کارمو بکنم بابا منم متعجب از

اینکه قضیه چی بوده تایپم رو ادامه دادم و بعد از اینکه مطلبم تموم شد و اونو ثبت

کردم تازه فهمیدم که ای بابا اینها رو خودم اضافه کرده بودم و اون بنده خدا این

چیزها رو نگفته بود(میدونم میخواهید بگید از این تیکه ها قبلا هم اومده بودی دیگه

کلیشه ای شده ولی منم میگم همینه که هست)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:51  توسط من | 

ما چهار نفر بوديم واسه همينم رو هر ماشيني دست ميذاشتيم از خداش بود كه

 

مارو سوار كنه كرايه ي كرج تا قم هم نفري 2500 تومنه ولي ما چون چهار نفر بوديم

 

به خودمون حق وتو داده بوديم و راننده هارو اذيت ميكرديم و ميگفتيم ما بيشتر

 

از 1500 نميديم تو همين بحث ها بوديم كه يهو يه راننده از اون ته اومد گفت آقا من

 

يه مسافرم دارم بايد دو نفرتون جلو بشينه كرايه ش هم 3000 تومنه ميخواي بخواه

 

نميخواي نخواه.ما هم كه داشتيم شاخ درمياورديم(چون اصلا كسي به يارو

 

پيشنهادي نداده بود) بهش گفتيم حالا راه نداره 2500 بگيري گفت چون شمائيد

 

بيايد بريم ما هم گفتيم صبر كن الان ميايم تا ده دقيقه ميخنديديم كه خدايا اين چه

 

فكري كرد كه خودشو وارد ماجرا كرد.بگذريم خلاصه يه جووني قبول كرد كه ما رو ببره

 

تا قم. ولي قرار شد در مورد كرايه با هم كنار بيايم به بچه ها گفتم بريم كرايه رو هم

 

بسپاريد به من.وسط راه تصميم گرفتيم يه ذره راننده رو اذيت كنيم و اين كار رو هم

 

سپردند به من مردم آزار!به راننده گفتم خب حاجي كرايه رو مشخص كن بينيم گفت

 

همون 2000تومن بديد كه نه حرف من نه حرف شما گفتم شرمنده من 1000تومن

بيشتر نميدم گفت شوخي ميكني منم گفتم مگه من با شما شوخي دارم اصلا اگه

 

ندم ميخواي چي كار كني يارو گفت اصلا قابل نداره مهمون من منم به بچه ها گفتم

 

ايول كرايه نميگيره عشق است.ده دقيقه ساكت شديم بعد باز به يارو گفتم اگه ما

 

بخوايم ماشينتو ازت بگيريم و فرار كنيم تو چيكار ميكني يارو يه نگاه همراه با ترس

 

بهم انداخت و هيچي نگفت منم فهميدم كه ترسيده يه مقدار كه جلوتر رفتيم

 

رسيديم به جاهاي خلوت رباط كريم من يه طوري كه راننده متوجه بشه به بچه ها

 

گفتم بچه ها الان وقتشه چاقو رو بديد راننده كه ترسيده بود ميخواست سريع

 

خودشو به اتوبان برسونه تا خيالش راحت بشه من گفتم يه لحظه ميشه بزنيد كنار

 

حال رفيقم بده راننده گفت آقا الان ميرسيم ديگه كرايه هم نميخوام منم با عصبانيت

 

تصنعي داد زدم مگه نميگم نگه دار راننده گفت آقاي محترم بذاريد برسيم اتوبان اونجا

 

نگه ميدارم بچه ها عقب ماشين داشتن آروم ميخنديدن به من اشاره كردن بي خيال

 

شو الان سكته ميكنه رسيديم اتوبان راننده همش حواسش به من بود بهش گفتم

 

همونطور كه ميدونيد نظام سرمايه داري قصد داره كه فرهنگ مصرف گرائي رو تو

 

جهان رواج بده و امر توليد رو در اختيار خودش بگيره و به همين دليل اصطلاح

 

گلوباليزيشن رو مطرح ميكنه به نظر شما جهاني سازي در راستاي گسترش فرهنگ

 

غرب چه تاثيراتي رو بر فرهنگهاي ديگر ميذاره؟راننده يه نگاه با تعجب كرد گفت شما

 

چيكاره ايد گفتم دانشجو هستيم گفت آفرين موفق باشيد و براي اينكه ديگه حرفي

 

نيافته ضبطشو روشن كرد ديدم يه زن داره ميخونه به ما گفت خب حالا قم براي چي

 

ميريد خونه تون اونجاست گفتم نه خير طلبه هستيم لطفا ضبط رو خاموش كنيد بنده

 

خدا داشت از تعجب شاخ درميورد يه مقدار كه جلوتر رفتيم شروع كردم در مورد

 

ماشينش كه پژو206 بود صحبت كردن چون يه مقدار مكانيكي كار كرده بودم خيلي

 

تخصصي صحبت ميكردم گفت اين چيزها رو از كجا ميدوني گفتم من مكانيك هستم

 

همينطوري نگاهم ميكرد گفتم جلو رو نگاه كنيد تصادف ميكنيدا جلوتر كه رفتيم 

 

ازش در مورد بازار ميوه تره بار و وضعيتش تو قم سوال كردم و گفتم كه تو كار ميوه

 

هستم و تو ميدون بار هم حجره دارم خواستيد بهم سر بزنيد ديگه داشت ديوونه

 

ميشد گفت خدائي كارت چيه منم كارت صداوسيما رو بهش نشون دادم گفتم

 

كارمندم پنج دقيقه بعد كارت دانشجوئي بهش نشون دادم گفتم واقعيتشو بخواي

 

دانشجو هستم پنج دقيقه بعد يه كارت طلبگي بهش نشون دادم گفتم شوخي كردم

 

من طلبه ام اگه خواستي آدرس بدم اومدي قم بهم سر بزن يارو كم اورده بود تا قم

 

داشت منو نگاه ميكرد بچه ها هم همه اين مدت داشتن ميخنديدن وقتي رسيديم

 

قم يارو گفت آقا خدائيش كارت چيه؟اگه نفهمم شب خوابم نميبره منم گفتم يه آدم

 

همه كاره و هيچ كاره!!!اونم همينطور ما رو نگاه كرد تا ديگه از چشماش دور شديم

 

با نگاه آخرينش خنده كرد    ماندگان را تا ابد شرمنده كرد

 

يه لحظه عذر ميخوام صبر كنيد!آقاي اقبالي اين بيت چه ربطي به بحث داشت نه بايد

 

توضيح بدي زود باش نه زودباش بينم

 

والا خواستم یه نکته عرفانی گفته باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:28  توسط من | 

ايستگاه ميرداماد از اتوبوس پياده شدم انگار يه خبرهائي بود كه من ازش مطلع نبودم

چون به جز من و چند نفر ديگه همه داشتن ميدويدن نگران شده بودم گفتم نكنه

خبري باشه خلاصه با دلهره فراوان خودم رو به داخل مترو رسوندم صحنه جالبي

دلهره منو از بين برد اونم اينكه ديدم چهار نفر مقابل يه درب مترو ايستادند و با اينكه

كاملا مشخص بود كه جا به همشون ميرسه ولي باز داشتند همديگه رو هل ميدادن

انگار شرطي شده بودند وقتي به ايستگاه امام رسيديم و در باز شد باز ديدم همه

دارن ميدوند باز مضطرب شدم و نگران از اينكه نكنه بلائي قراره نازل بشه و مردم

دارن فرار ميكنن سريع شهادتين رو زير لب خوندم و شروع كردم به ذكر گفتن كه اگر

قرار شد بميرم درست مرده باشم با مترو خط2به سمت صادقيه رفتم و بعد از

رسيدن به صادقيه باز متوجه شدم كه به جز من همه دارن ميدوند نگرانيم بيشتر

شد و ذكرهامو تندتر و عرفاني تر كردم(مثل سبوحٌ قدوس رب الملائكة و الروح)براي

اينكه خدا بيشتر خوشش بياد تا يه كم ديگه بهم رحم كنه ولي يه ذره هم كنجكاو تر

شدم كه چرا پس خبري از بلاي آسماني نيست پس اينا براي چي دارن فرار ميكنن

واسه همينم از يه نفر كه بغل دستي من بود پرسيدم آقا اينا چرا ميدوند گفت خب

معلومه ديگه براي اينكه جا گير بيارن و بشينن گفتم جدي ميگيد گفت بله گفتم

يعني بلايي قرار نيست از آسمون نازل بشه خنديد و گفت مترو خودش بلاي

آسمونيه ديگه منم خيالم راحت شد ولي براي اينكه پيش خدا ضايع نشم و نفهمه

من از ترسم ذكر ميگفتم به ذكر گفتنم ادامه دادم(البته دائم الذكر بودنم هم اينجا

مزيد بر علت بود)خلاصه با خيال راحت متروي به سمت كرج رو سوار شدم وقتي كه

رسيديم كرج باز ديدم وقتي مردم پياده ميشن شروع ميكنن به دويدن و چون متروي

ديگه اي نبود و آخر خط بود با خودم گفتم كه ديگه حتما خبريه وگرنه معني نداره كه

همه بدوند واسه همينم منم شروع كردم فرار كردن و خودم رو از محلي كه احتمالا

قرار بود اونجا اتفاقي بيافته دور كردم ولي وقتي متوجه شدم كه خبري نيست از يه

نفر كه داشت ميدويد پرسيدم آقا براي چي داريد ميدويد گفت براي اينكه زود به

اتوبوس برسيم و سرپا نمونيم با خودم گفتم خب منطقيه ديگه اينم از موقعيت

سنجيه ايرانيهاست ديگه(آخه احمق چه ربطي به موقعيت سنجي داره)سوار

اتوبوس شدم و سرپا ايستادم به فكر فرو رفتم ولي متوجه ميشدم هركسي كه از

اتوبوس پياده ميشه باز داره ميدوه اين بار ديگه داشتم ديوونه ميشدم كه اينجا ديگه

چرا ميدوند ايستگاهي كه پياده شدم سه نفر ديگه هم پياده شدند كه اونا هم

شروع كردند به دويدن من كه داشتم ديوونه ميشدم داد زدم آقا واستا يه لحظه كارت

دارم ايستاد و بهش گفتم تو مترو دويديد براي اينكه به قطار بعدي برسيد وبشينيد

بعد از اون دويديد براي اينكه به اتوبوس برسيد الان براي چي ميدويد؟گفت براي اينكه

زودتر به خونه برسيم كه حداقل دو سه دقيقه هم كه شده بيشتر كنار خانواده مون

باشيم

چه كنم كه اين جواب هم منطقي بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 15:33  توسط من | 

بيا بريم تظاهرات حال كنيم                            كاري نداريم بيا اخلال كنيم

فواد و كاوه و فري هم ميان                           اهل محل اون وري هم ميان

قول شرف داده بياد سهيلا                            شيش هف ماهه نديدمش تا حالا

چندتا شعار دارم هنوز فطيره                         بيا بريم بگيم بينيم ميگيره؟

بلكه كشيد كار به تحصن بيا                          يك جوري امشب راتو كج كن بيا

قراره جمعيت و ادغام كنيم                          شايد بساط جور شه ديريم دام كنيم

بساط گرگم به هوا هم به راست                  بسيجي از چپ مي دوه ما از راست

وقتي كه اسمي از گروه فشاره                   قايم باشك هم ديگه برقراره

ديشب واسه نازي قپي اومدم                     كه يك چماق بدستو شخصا زدم

از اين كارا همين چيزاش ميمونه                  اين كه بفهمن ماها بارمونه

از اونجا كه طالب اين نكاتم                         عاشق شبهاي تظاهراتم

                                                                                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32  توسط من | 

ما تو محلمون چهار تا مسجد داريم كه هر كدومشون واسه خودشون عالمي دارن

يعني از بيخ و بن اهداف و كاركردشان با هم تفاوت داره همه شون هم به دست

پيرمردهايي اداره ميشه كه ....(هرچي دلتون ميخواد جاي اين سه نقطه بذاريد)تو

اينا يكي از مسجدها داراي يك هيات امناي افسانه ايه كه چند نوع از تفكرات،

راهكارها و عملكردهاشون رو در راستاي رسيدن به اهداف مسجد براتون ميگم كه

خستگي از تنتون دربره چون ما خودمون هر موقع دور هم جمع ميشيم از سوتياي 

اين هيات امنا تعريف ميكنيم كه هم خستگيمون در بره و هم بندگان شايسته ش

در گروه مطالعات..اي بابا شرمنده باز حواسم پرت شد

اين مسجد تازه ساخته شده قبل از اينكه ساختش كاملا تموم بشه يه پلاكارد بزرگ

جلوي مسجد زده بودند و روش نوشته بودند به زودي در اين محل نماز يوميه برگزار

ميشود

يكي از بچه ها تعريف ميكرد ميگفت اون موقع كه مسجد تازه ساخته شده بود و

خيلي به پول و كمكهاي مردمي نياز داشت رفته بوده مسجد وقتي ميخواسته كه

بره دستشوئي و وضو بگيره كيف پولش رو از ترس اينكه مبادا تو چاه بيافته داده بود

دست يه پيرمرده كه از قضا جزء هيات امنا بوده ميگفت وقتي اومدم بيرون ديدم كيف

پول رو گذاشته اونجا و رفته و وقتي كيف رو نگاه انداخت متوجه شد كه طرف 20هزار

تومن از توش برداشته و يه قبض كمك به مسجد جاش گذاشته بود(ثواب زوركي)

يه آخوند دعوت كرده بودند كه بيشتر شبيه لاتهاي سر كوچه بود تا يه روحاني بالاي

منبر داشت قضيه ليلة المبيت رو تعريف ميكرد اينطوري:حضرت علي(ع) در جاي

پيامبر خوابيده بود كه يهو مشركين ريختند تو خونه و پتو رو از سر ايشون كشيدند و

متوجه شدند كه علي جاي پيامبر خوابيده و حضرت علي هم شاكي شد و با

عصبانيت گفت منو از خواب بيدار ميكنيد دهن تك تكتون رو سرويس ميكنم(جمعيت

هم همينطور محو نوع حرف زدنش شده بودند و همديگه رو نگاه ميكردند)

آره اين بود وضعيت فرهنگيه مساجدي كه توش از جوونا خبري نيست و زمام امور

به دست پيرمردهاي....(بازم هرچي خواستيد جاش بذاريد) 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:12  توسط من | 

عشق يه چيزس مثل كشك و دوغه                         تموم زندگي پر از دروغه

هيچكسي هيچكسي رو دوست نداره              دوستت دارم عاشقتم شعاره

اين روزا دخترا فراري ميشن                               بنز نشد سوار گاري ميشن

دختره تازه اول بلوغه                                        دلش شبيه ترمينال شلوغه

هر كي براش بوق ميزنه هول ميشه                 تمام اعضاي تنش شل ميشه

اول ميگه محل ندم رد ميشه                           بعدا ميگه محل ندم بد ميشه

واميسته و زل ميزنه تو چشماش                      ميگه چشاتو درميارم از جاش

خم ميشه بند كفششو ببنده                             زيرزيركي نگاش كنه بخنده

ور ميره ور ميره و ور ميره                                    حوصله نره خره سر ميره

عشق شده اينترنتي،ايميلي                     مجنون نشسته چت كنه با ليلي

چت ميكنن چت ميكنن ميخندن                         يه ريز براي همديگه ميبندن

ليلي ميگه ننم اهل ونيزه                             سوفيا لورن تو خونه مون كنيزه

بابام ولي بچه پرتغاله                                         كاري به كارم نداره،باحاله

عشق نگفتم آش و كشك و دوغه                   نگفتم اين عشقا همش دروغه

عاشق هركسي فقط خداشه                            فقط خدا عاشق بنده هاشه

يه خاطره كوچولو هم در اين رابطه يادم افتاد يه روز سر همت ايستاده بودم منتظر

ماشين كه برم خونه دو تا دختر سانتي مانتال هم منتظر بودن تا يه نفر بوق بزنه و با

نگاهي عاشقش بشن بعد از چند لحظه ديدم يه بي ام و خيلي خفن كه شايد اولين

بار بود همچين چيزي رو ميديدم با يه راننده جوون خوش تيپ با عينك دوودي زد بغل

و چند تا هم براشون بوق زد ولي اونا با اينكه دلشون قنج ميرفت ناز ميكردن من جلو

رفتم كه يه كم يارو رو سر كار بذارم بهش گفتم آقا آزادي ميري؟گفت نه آقا گفتم

جنت آباد چي؟گفت نه خير آقا گفتم پس هفت تير ميري گفت آقاي محترم من كه

مسافر كش نيستم گفتم پس براي چي برام بوق زدي مگه مسخره توام گفت من

براي شما بوق نزدم براي اون خانما بوق زدم گفتم پس تو كه گفتي مسافر كش

نيستي اي ناقلا داري چونه ميزني كه بگم دربست تا كرايه بيشتري گيرت بياد راننده

كه ديگه شاكي شده بود گفت بابا گير كي هم افتاديم همه رو برق ميگره ما رو ننه

اديسون گفتم با كي بودي ننه اديسون خودتي مرتيكه بيا پائين ببينم اونم گازشو

گرفت بدون اينكه فيضي برده باشه از قيدشون گذشت دخترها هم يه جورائي

داشتند تو دلشون منو نفرين ميكردن

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:23  توسط من | 
ساکم رو برداشتم و به مامانم گفتم خب کاری ندارید من دارم میرم گفت کجا؟گفتم

مشهد دیگه گفت آهان نه برو زود بیا گفتم مگه سر کوچه میخوام برم که میگی زود

بیا گفت آره دیگه انقدر رفتی دیگه عادی شده خداحافظی نداره که برو التماس دعا

گفتم ممنون یا علی

حرکت ساعت ۵بود واسه همینم کلاس دکتر فاضلی رو تا آخر نتونستن بشینم و

مجبور شدم بقیه کلاس رو بسپرم دست خود دکتر و برم ولی اصلا حواسم نبود که

اصلا مگه میشه پنجه بسیج همون پنج باشه محال ممکنه اصلا تو آئین نامه بسیج

آن تایم بودن چون یه کلمه خارجیه جرم محسوب میشه واسه همینم تاخیر از

ضروریات برنامه های بسیجه ضما فکر میکنید جنگ چرا ۸سال طول کشید؟معلومه

دیگه عملیات ساعت ۴صبح باید انجام بشه بسیجیها تازه ۹از خواب پا میشدند

وگرنه جنگ شش ماه هم طول نمیکشید(بیچاره مهاجرانی)خلاصه ساعت۷ راه

افتادیم از اتفاقات داخل اتوبوس فاکتور میگیرم فقط یه نکته ای رو که نمیتونستم

باهاش کنار بیام و دو سه بار هم به راننده تذکر دادم این بود که ساعت ۲بود دیدم

همه خوابند رفتم به راننده گفتم آقا اینا که خوابیدند شما برای کی داری رانندگی

میکنی ولی راننده هی میخندید و گوش نمیداد منم گفتم ولش کن بابا حتما عقده

رانندگی داره دیگه

رسیدیم مشهد با هزار دردسر و الافی بالاخره نهار رو خوردیم وقتی رفتیم حرم

چشتون روز بد نبینه متوجه شدیم که امام رضا نیست مثل اینکه رفته قم په

حضرت معصومه سری بزنه خلاصه ما هم شاکی از اینکه مهمون دعوت کرده و

خودش رفته مهمونی خلاصه دست از همون دست دراز تر(آخه دست که از پا درازتر

نمیشه)برگشتیم الان هم که دارم این پست رو مینویسم یه بارون خفنی داره

میوزه شرمنده داره میاد که نمیتونم از اینجا برم بیرون

خلاصه شاید تا این دوسه روز آینده امام رضا برگرده(البته اگه با هواپیما بیاد)اگر

خواستید التماسم کنید تا دعاتون کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:48  توسط من | 

چون فردا قراره برم مشهد دوتا خاطره مينويسمتون يكي اينجا و ديگري تو اون يكي

معمولا توي حرم امام رضا(ع)عكسبرداري ممنوعه و موقع ورود دوربين رو ميگيرند

(البته من هنوز دليلشو نميدونم)ولي نميدونم چرا هر وقت ما ميريم داخل حرم از ما

دوربين رو نميگيرند(خدائيش قايم نميكنيما اونا نميگيرند)طبق معمول اونروز هم كه

وارد حرم شديم قبل از ما چند نفر كه ميخواستن دوربين ببرن تو خادمها نذاشتن

ولي وقتي ما رفتيم به ما چيزي نگفتن حالا نميدونم نديدند كه ما دوربين داريم يا

متوجه نشدن كه ما دوربين داريم ولش كنيد خيره ان شاءلله خلاصه با هر زحمتي

كه بود دوربين رو برديم تو و مثل نديده ها از همه جاي حرم عكس ميگرفتيم بدبختي

با اينكه آلبوم خونه مون پر از عكسهاي يادگاريه مشهده ولي هر دفعه هم كه ميريم

بيخيال نميشيم از مشهد هم فقط حرم رو بلديم!همينطور كه داشتيم از خودمون

عكس ميگرفتيم يهو سروكله خادم حرم پيدا شد و بچه ها گفتند دوربين رو قايم كن

ولي تا اومديم به خودمون بجنبيم دوربين رو ديد و ازمون گرفت بچه ها گفتند حاج آقا

شرمنده ميريم بيرون از حرم عكس ميگيريم دوربين رو تو رو خدا بديد و نميدونم بابام

يتيمه و از اين جور حرفا ولي فايده اي نداشت با خودم گفتم كار خودمه بايد از ديد

علمي با طرف صحبت كنم رفتم جلو گفتم كه حاج آقا دليل اينكه شما دوربينمون رو

گرفتيد رو ميشه تبيين كنيد گفت عكسبرداري ممنوعه و شما خلاف انجام داديد

گفتم كه شما اشتباه ميكنيد از ديدگاه دكتر شيري اين سايه ي شماست كه فكر

ميكنيد ما خلاف كرديم در حالي كه اين كار اصلا خلاف نيست گفت من اين حرفا

حاليم نيست گفتم همين هم اتفاقا سايه ي شماست كه نميذاره حقيقت رو قبول

كنيد گفت آقا سايه چيه برو پي كارت بابا گفتم ها ديديد گفتم؟سايه اون قسمتي از

وجود ماست كه دوست نداريم باشيم و معمولا پنهانش ميكنيم البته اگر بيشتر

ميخواهيد بدونيد يه كم خرج داره سه جلسه ش 5000تومن آب ميخوره ولي حاج آقا

عوضش ديگه از سايه خودتون هم فرار ميكنيد گفت اگر دوربين رو بدم فيلمش رو

درميارم ميدم باشه گفتم خب معلومه يه كم نرم شديد ببينيد حاج آقا تو مبحث سايه

ها اصولا...كه يه دفعه قاطي كرد و گفت آقا من اشتباه كردم دوربين رو گرفتم اين

خدمت شما زيارتتون هم قبول باشه بريد به سلامت دوربين رو گرفتم و گفتم حاجي

اجازه ندادي حرفم رو بزنم اين حرفا رو تو تهران با قيمت گزافي ميفروشنا نميخواهيد

بشنويد گفت نه آقا بيكارم مگه برو بذار به كارم برسم(البته كار ايشون فقط چرخيدن

تو حياط بود ولي خب اونم فهميده بود كه از نشستن و گوش دادن به اين خذعبلات

واجبتره)خلاصه بچه ها انقدر خنديدن و دمت گرم گفتن كه يه لحظه فكر كردم كه

منم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:15  توسط من | 

ما تو قم يه رفيق داريم(البته بيشتر از ده تا رفيق داريم ولي يه دونه ش رو استفاده

ميكنيم)كه خيلي خفنه از اين جهت كه 25تومن شهريه ميگيره و هر جا هم ميره

براي تبليغ پول مول نميگيره ولي نميدونم چرا هروقت ما ميريم پيشش هيچ اثري از

فقر تو زندگيش نميبينم طوري ازمون پذيرائي ميكنه كه همه مون وسوسه ميشيم

بريم قم طلبه بشيم(تازه اگه بدونيد كه اين ما شامل چند نفر ميشه مطمئنا ...)

هميشه تنها جائي كه تو قم به اونجا مراجعه ميكرديم خونه ي همين رفيقمون بود

البته سر راهمون يه سر هم حرم ميزديم كه حضرت معصومه شاكي نشه بره به

امام رضا بگه اونوقت امام رضا هم ديگه ما رو تحويل نگيره خلاصه خونه اين بنده خدا

قبله عشاق بود ديگه.يه روز كه رفته بوديم قم و طبيعتا خونه اين بنده خدا متوجه

شديم كه وضع ماليش اونقدري نيست كه ما رو سير كنه و بايد بين نيمرو و املت

كه حتي دخترها هم بلدند درست كنند اوه حواسم نبود اين تيكه براي پست قبلی

بود عذر ميخوام مجبور بوديم نيمرو بخوريم البته اين بنده خدا يه هم اتاقي داشت كه

خيلي مايل بود با من تو خوردن رقابت كنه و به قولي كل منو بخابونه هميشه هم

بهم گفته بود كه هر موقع آماده بودم باهاش تو اين زمينه مسابقه بدم از قضا اون

شب هم اونجا بود و دوباره اين پيشنهاد رو بهم داد من گفتم به يه شرط حاضرم

باهات مسابقه بدم اونم اين كه اگر من بيشتر خوردم به همه بچه ها هم شام بدي

اگه تو بيشتر خوردي من ميدم (البته علاوه بر پول چيزي كه ميخوريم)گفت باشه به

بچه ها گفتم بريد خدا رو شكر كنيد كه امشبم سير ميشيد پا شديم و رفتيم بيرون

قرار شد ساندويچ بخوريم بهم گفت تو چندتا ميخوري گفتم چون شبه كم ميخورم

حالا بگو بياره تا ببينيم چقدر جا داريم ديگه چشمتون روز بدنبينه اون خورد من

خوردم اون خورد من خوردم تا رسيد به ساندويچ نهم كه ديدم كم كم داره متوسل

ميشه به اسراف و تبذير ولي من چون اسراف رو حرام ميدونستم تا آخر ساندويچها

رو ميخوردم ساندويچ نهم رو كه خورديم اون گفت من ديگه نيستم يعني من اگه يه

دونه ديگه ميخوردم برنده بودم و كل اون رو خابونده بودم ولي بعد از اينكه دهمي رو

خوردم ديدم هنوز سير نشدم و از طرفي مسابقه رو بردم ساندويچها هم كه مفته

پس بذار سير شم ديگه شروع كردم به ادامه دادن راه شهدا تا آخرين نفس خلاصه

ساندويچ پانزدهم رو كه خوردم رقيبم گفت من ديگه پول ندارم در ضمن منو ببخش

كه در مقابل تو ادب رو بگه نداشتم و ادعا كردم(تو زبون عاميانه يعني غلط كردم كل

كل كردم)منم دلم سوخت و گفتم بذار من گرسنه بمونم ولي آبروي يه مومن حفظ

بشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط من | 

در سال 65ديده نه ببخشيد پا به جهان گشود از گريه هاش معلوم بود كه آب نديده

وگرنه شناگر خوبيه پدرش مدير شكيبائي بود(اين شكيبائي ايهام داره)ولي خودش

آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود از همون بچگي به دو چيز خيلي علاقه داشت

سيگار و...البته بعضي مواقع به خدا هم ابراز محبت ميكرد ولي معلوم بود كه ضر

ميزنه چون آب نديده بود ولي شناگر خوبي بود تقريبا چيزي تو زندگيش كم نداشت

ولي نميدونم چرا هي به خودش تلقين ميكرد كه من تو زندگيم خيلي كمبود دارم و

بايد يه طوري تلافي اينها رو سر خدا دربيارم چون آب نديده بود ولي شناگر خوبي بود

يه مشكل بزرگ تو زندگيش داشت اونم اين بود كه خيلي چيزها رو ميدونست ولي

نميتونست دونسته هاش رو بفهمه چون آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود اين

مشكل بزرگ بالاخره كمرش رو به خاك ماليد ولي خودش هم نميدونست كه

همچين مشكلي رو داره چون آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود ميدونست كه

راه صحيح خوشبخت شدن چيه ولي اين رو درك نميكرد و فقط در حد دونستن بود

همش هم به خاطر اين بود كه آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود از همون اول

بچگي خواسته هاش كوچيك و بچه گانه بود و هنوز هم كه هنوزه همون خواستهها

رو تو يه قالب ديگه داره و هيچ تغييري نكرده چون ميدونيد كه آب نديده بود وگرنه

شناگر خوبي بود دنبال يه بهونه ميگشت كه با خدا دعوا كنه و عقده هاشو خالي

كنه و چون زورش به خدا نميرسيد مجبور بود خودزني كنه كه خدا رو بترسونه مثل

كسائي كه تو دعوا حريف رو نميزنن خودشون رو ميرنن كه حريف بترسه و فرار كنه

اونم به خاطر اين بود كه آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود ولي از شانس بدش

خدا كه حريفش بود اصلا از اين چيزها باكي نداشت و هي بهش ميگفت خودتو نزن

چون من نميترسم مشكلت رو بگو تا با هم حلش كنيم ولي اين باز داشت خودش

رو ميزد معلوم بود براي چي چون آب نديده بود وگرنه شناگر خوبي بود خلاصه وقتي

ديد كه خدا نميترسه ديگه بي خيال شد و رفت سراغ جائي كه خدا اونجا نباشه و

با خيال راحت زندگيشو كنه ولي پشت سرش رو نگاه نميكرد كه ببينه خدا داره

همينطور تعقيبش ميكنه و هر جا ميره خدا هم اونجا هست و چون آب نديده بود

وگرنه شناگر خوبي بود طوري وانمد ميكرد كه خدا رو نميبينه و به خودش تلقين

ميكرد كه خدا هم اون رو نميبينه مثل خر كه سرش رو ميكنه زير برف و...(البته اون

كبكه ولي من چون ازش شاكي ام بهش ميگم خر)چون آب نديده بود وگرنه شناگر

خوبي بود ديگه همه رو كلافه كرده بود حتي خودش رو نميدونم تا كي ميخواد سرش

رو تو اون برف سفيد جذاب و دوست داشتني و وسوسه انگيز فرو كنه و فكر كنه

كه هيچ كس اون رو نميبينه؟ولي حيفه اگه اين آدم كه آب نديده و گرنه شناگر

خوبيه تو اين اوضاع و احوال بمونه و هيچ وقت نخواد كه يك بار هم آب رو ببينه و

ولي شنا نكنه

من كه براش هميشه دعا ميكنم    

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:3  توسط من | 

در رابطه با بحث غني سازي اورانيوم و سوخت هسته اي ايران ديروز خبرنگاران در

 

نشستي كه با جرج دبيليو بوش رئيس جمهور آمريكا داشتند بوش اعلام كرده بود كه

 

اگر ايران فعاليتش رو متوقف نكنه بر عليه ش قعطنامه صادر ميكنيم و در پاسخ به

 

اين سوال كه اگر باز متوقف نكرد چه؟گفت قطعنامه ديگري صادر ميكنيم پرسيدند

 

اگر باز اعتنائي نكرد چه؟گفت يكي ديگه صادر ميكنيم چون كه كار ديگه اي از

 

دستمان ساخته نيست پس مجبوريم الكي شلوغش كنيم در پايان مصاحبه

 

خبرنگاران از بوش خواستند براي رفاه حال آنها قبل از مصاحبه از خوردن سير يا پياز

 

خودداري كند يا حتي الامكان مسواكي يا آدامسي چيزي خجالت بكش با اين بوي

 

دهنت

 

به گزارش خبرنگارمان عده اي از سران يهود و طرفداران واقعه اتفاق نيافتاده

 

هولوكاست در سفري كه به تهران داشتند خدمت رئيس جمهور نترسمان امده و

 

با اصرار فراوان گفتند:آقا ما چقدر بهت بديم بي خيال قضيه هولوكاست بشي كه

 

ايشان گفتند من اگر ماه را در دست چپ من و خورشيد را در دست راست من قرار

 

دهيد بي خيال ميشم يهوديان كه انقدر پولدارند هر كاري از انها برمياد رفتند و

 

خورشيد رو اووردند كه در دستان راست احمدي نژاد بگذارند كه او گفت بابا شوخي

 

كردم خلاصه يهوديان گفتند اصلا همچين واقعه اي در تاريخ رخ نداده شما هم جون

 

مادرت بي خيال شو به مملكتت برس تو پدر ما رو دراووردي والا قباحت داره بلا

 

قباحت داره احمدي نژاد هم كه فعلا بي خيال شده حالا تا سفر استانيه بعد و

 

سخنراني بعد

 

به گفته شاهدان عيني قضيه سه تن از خبرنگاران قدسنا براي دو هزار تومن پول

 

بي ارزش كه ميگن چرك كف دسته خودشونو ضايع كردند و پست خودشونو ترك كرده

 

و به نزديكيهاي پارك ساعي شركت آگاه رفتند و وقتي كه به محل كارشان رجوع

 

كردند رئيسشان كه خيلي خمشگين(ياد بچگيام افتادم كه خشمگين رو خمشگين

 

ميخوندم هه هه هه اهم ببخشيد)به نظر ميرسيد با لحن شيرين هموطنان شمالي

 

به آنها گفت به خدا من تيزم من تيزم همه ميدانند من تيزم ايها الناس من تيزم عماد

 

جان به خدا من تيزم من اين چيزها رو ميفهمم من خيلي تيزم منو نپيچونيد من تيزم

 

تيزم تيزم كه البته اين عصبانيت نيز كاري از پيش نبرد و سه خبرنگار از خدا بي خبر

 

به مفت خوريهاي خود ادامه دادند

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:28  توسط من | 
اون دفتر انشامو پيدا كردم ياد بچگيام افتادم يادش بخير عجب دوران مسخره اي بود

تنها كوچه اي كه بيشترين بچه رو داشت كوچه ما بود واسه همينم تيم فوتبال ما از

همه تيمهاي محل منسجم تر و قويتر بود طوري بود كه هر روز ميرفتيم زمين فوتبال

خاكي محل و تمرين ميكرديم تيممون هم كاملا شخصي اداره ميشد يعني هر روز

بايد يه نفر با مامانش دعوا ميكرد و يه پنج تومني ميگرفت و ميرفت توپ ميخريد حتي

اگه تنهائي موفق نميشد همه بچه ها باهم ميرفتيم با مامانش دعوا ميكرديم تا پولو

ميگرفتيم خلاصه با هر زحمتي كه ميبود تيممون به تمريناتش ادامه ميداد

من قشنگ يادمه تو تيممون به اسم كاشيرو معروف بودم(اگه كارتون فوتباليستها رو

ديده باشيد ميتونيد جايگاه منو تو تيم تصور كنيد)هميشه به خاطر اينكه از بقيه

گردن كلفتر و گنده تر بودم تو مسابقه ها دفاع آخر وا ميستادم حالا وظيفم چي

بود؟اين مربي ما كلا آدم خشني بود و تزش اين بود كه ما به هر قيمتي كه شده

نبايد ببازيم وگرنه...

منو هميشه با اين ديد نگاه ميكرد كه تو آخرين تير تركش مني و نبايد توپ از تو رد

بشه(يه چيز تو مايه هاي تراكتور)هميشه بهم ميگفت هر موقع كه فوروارد حريف به

تو ميرسه بدون كه همه رو رد كرده و فقط تو موندي يعني اگه تو رو هم رد كنه گل

رو زده و من دمار از روزگارت درميارم خلاصه بهم گفت اگر توپ از تو رد شد صاحب

توپ نبايد رد شه قرارمون هم اين بود كه هروقت اون داد زد ابوالفضل چهارچرخ من

بايد قيد توپ و بازي جوانمردانه رو بزنم و با سنگدلي تمام بازيكن رو به خاك سياه

بنشونم مثلا يه روز يه مسابقه خيلي مهم داشتيم يكي از بازيكنهاي حريف كه

خيلي به قول خودش تكنيكي و معروف بود(الان تو تيم ملي اميد بازي ميكنه)تو يه

موقعيتي كه چند نفر رو راحت دريبل زده بود با من كه اخرين دفاع بودم تك به تك

شد وبنده خدا غافل از اينكه با بد كسي طرف شده منو دريبل زد همون لحظه

مربي داد زد ابوالفضل چهار چرخ منم نامردي نكردم طوري كه هم خدا راضي باشه

و هم بندگان شايسته ش تو گروه مطالعاتي يه ضربه جانكاه به پاي طرف زدم كه با

شنيدن صداي قرچ پاش ابرهاي آسمان گريست خلاصه داور هم وقتي اين صحنه رو

ديد سريع يه كارت قرمز دراوورد ولي ديد براي اين خطا جريمه كارت قرمز هيچ

تسكيني به عدالتش نميده واسه همينم كارت قرمز رو گذاشت تو جيبش و يه

كشيده محكم خابوند زير گوش منو از بازي پرتم كرد بيرون منم كه تو اون بازي هدفم

فقط كسب رضايت مربي بود با ديدن خنده مربي وبچه ها با افتخار زمين بازي رو ترك

كردم

از اون روز به بعد معمولا تو مسابقات بازيكناي حريف وقتي به من ميرسيدند خيلي

مسالمت آميز توپ رو تحويل ميدادند و برميگشتند يا اونائي هم كگه خيلي پررو

بودند وقتي به من ميرسيدند تغيير مسير ميدادند و از يه ناحيه ديگه حمله ميكردند

عجب دوراني بود جووني

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:13  توسط من | 
اين نسخه خطي رو كه ميبينيد از دفتر انشاء دوم دبستانمه ديروز پيداش كردم

البته موريانه هاي انباري ما كافرند چون بجز بسم الله چيز ديگه اي رو نخوردند!!!!

اين انشاء رو كلاس دوم دبستان نوشتم و از معلم نمره 20گرفتم و دقيقا همون

انشاء رو با همون خط الرسم و دستخط در زير ميبينيد

موزوع انشا:علم بهتر است يا سروت

با نام خدا و ياد شحيدان غلم در دست ميگيرم و انشاي خود را آقاز ميكنم.

موزوعي را كه من انطخاب كرده ام براي انشا موزوع جالبيست ظیرا براي همه ما

اين صوال پيش آمده كه آيا علم بهتر است يا سروت؟من فكر ميكنم كه اين صوال

به قول يكي از بچه هاي گروه متالعاتي دو تا بحثه(معلم:گروه متالعاتي چيه؟من:آقا

اجازه گير نده اوني كه بايد مطلب رو بگيره ميگيره) يعني اينكه علم بهتر است يا

سروت را نميطوان با گفطن يك جمله پاثخ داد چون بايد روي هر دو تفكيك غاعل

شويم

در مورد علم بايد بگويم كه ما هر چغدر درص بخونيم و متالعه كنيم هيچ آينده اي

در انطزار ما نيست يعني آخرش ميخواهيم بشويم استاد پاشا(اينجا يادمه معلم

پرسيد كه پاشا كيه؟گفتم پاشا رو وقتي بزرگتر ميشم و اين انشا رو ميذارم تو

وبلاگم اضافه ميكنم وگرنه الان تو انشام نيست.معلم هم همونطور كه شما گيج

شديد گيج شده بود)و ارضش نداره كه عمرمون رو حدر بديم كه بشيم پاشا در مورد

سروت هم بايد بگم كه پول داشطه باشي ولي علم و شعور اسطفاده از اون رو

نداشطه باشي چه فايده داره به هيچ دردي نميخوره پس به نزر من نه علم بهتره

نه سروت بلكه يه جو معرفت از همه شون بهتره!

البته اين انشاء نمره 20گرفت ولي املاي من هنوز كه هنوزه نمره 12ميگيره

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط من | 
طبق معمول من چون اوليم مسافر بودم نشستم جلو و چند دقيقه بعد يه جوون

همراه يه دختر خانم سوار شدند و بعد از اونها يه خانم مانتوئي كه به نظر ميومد

عمري ازش گذشته باشه سوار شد(اينكه ميگم عمري ازش گذشته به خاطر اينه

كه نميشه سن خانم ها رو دقيق فهميد بعضا حتي خود خانم ها هم نميدونند چند

سالشونه!!نيست كه سنشون رو به كسي نميگن واسه همينم اگه خودشون هم

فراموش كنن ديگه معلوم نميشه كه سنشون چقدره!)واي باز هم جووني كردم و

در مورد خانم ها حرف زدم

بگذريم ماشين كه راه افتاد اون دو قناري عاشق شروع كردن با هم حرف زدن و

كلا حواسشون به حرفهاي همديگه بود يه دفعه اين خانم احتمالا مسن به پسره

گفت آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر پسره هم با لحني كه انگار حواسش

اصلا به اين خانم نيست گفت باشه چشم و دوباره مشغول حرف زدن با معشوقش

شد جلوتر كه رفتيم باز اينبار به طور قطع اون خانم مسن با لحن تندتر به پسره

گفت آقا خودتو نچسبون به من ديگه پسره هم كه خيلي با پيرزنه فاصله داشت يه

كم ديگه خودشو جمع تر كرد و گفت عذر ميخوام حاجيه خانم(البته پسره گفت حاج

خانم ولي چون درستش اينه من مينويسم حاجيه خانم) ولي مثل اينكه پيرزنه بي

خيال نميشد و احتمالا ياد جوونياش افتاده بود كه بيشتر تحويلش ميگرفتند لحظاتي

بعد باز به پسره گفت آقا يه كم برو اونورتر ديگه چسبيدي به من پسره كه يه نمه

قاطي كرده بود گفت جاجيه خانم(همان)اين دختر خانم رو ميبيني نامزدمه تازه مثل

شما هفتاد سالش نيست من بر مبناي كدام دليل و توجيهي بايد به شما بچسبم

سر پيري معركه گرفتي؟راننده گفت خانم شما بيايد جلو به منم گفت آقا اگه

ممكنه شما عقب بنشينيد گفتم باشه جاهامونو عوض كرديم يه كم كه جلوتر رفتيم

من گفتم بذار پسره رو يه كم اذيت كنم به پسره گفتم آقا خودتو نچسبون به من برو

اونطرفتر پسره يه نگاه بهم كرد ولي وقتي چشم تو چشم شديم جفتمون هم

نتونستيم جلوي خندمون رو بگيريم و زديم زير خنده و راننده هم كه اين صحنه رو

ديد زد زير خنده قناريه پسره هم به تبعيت از صاحبش زد زير خنده ولي پيرزنه عذر

ميخوام اون خانم خودشو جمع كرده بود و چسبيده بود به در كه مبادا دست راننده

موقع دنده عوض كردن بهش بخوره

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:41  توسط من | 
ساعت ده بود كه از خواب غفلت بيدار شدم و هر چي دور و برم رو نگاه ميكردم كه

به يکی سلام بدم كسي نبود هي داد زدم مامان!مامان!سلام من بيدار شدم مامان!

گشنمه صبونه ميخوام مامان مگه با تو نيستم كجائي هر چي بيشتر داد ميزدم

بيشتر به اين نكته پي ميبردم كه آخه احمق اگه كسي خونه بود كه جوابتو ميداد

ديگه!!!

واي حالا چيكار كنم كاش الان زمان اينجا بود و برام املت درست ميكرد فوقش 450

تومن و 500تومن ميدادم(آخه بعد از ساعت9:30گرونش ميكنه)با خودم گفتم بيخيال

صبونه شو عوضش ناهار توپ ميخوري.با خودم گفتم حالا چي كار كنم بهترين كاري

كه به ذهنم اومد اين بود كه مثل بچه آدم بشينم ريتزر بخونم كه فردا تو جلسه همه

منو با انگشت به هم نشون ندن بگن اين نخونده واسه همين افتادم به جون ريتزر!

هرچي وقت ميگذشت متوجه ميشدم كه نه بابا مثل اينكه قرار نيست كسي بياد

خونه و من گرسنه رو دريابه الانم وقت ناهار ميشه و اگه چيزي نخورم مرگ به

سراغم خواهد امد تلفن برداشتم و دربه در دنبال اوليام گشتم و متوجه شدم يكي

از فاميلامون كه خيلي سنش بالا بود عمرشو داده به رضا محبي و مامانمينا رفتن

اونجا منم اعصابم داغون شده بود كه آخه الان چه وقت مردنه(رضا محبي مگه اينكه

دستم بهت نرسه!) واسه همينم تند وتند براش فاتحه ميفرستادم از شانس بد

دانشكده هم ناهار رزرو نكرده بودم مجبور شدم يك بار هم كه شده تو عمرم به اين

شعر عمل كنم كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.از اونجائي كه يك سال

تو ساندويچي كار كرده بودم و تو مسافرتهائي كه با بچه ها ميرفتيم من مادر خرج

خونه بودم آشپزيم بد نبود يعني به جز نيمرو و املت كه حتي دخترها هم بلدند

درست كنن ماكاروني هم بلد بودم لذا تصميم گرفتم ريتزر رو كنار بذارم و برم سراغ

غذا(فوقش فردا هم مثل هميشه انگشت نما ميشم ديگه از گشنگي كه بدتر

نيست((خدا كنه بچه هاي گروه اين پست رو نخونن)))

اول از همه آب رو گذاشتم جوش اومد بعد سويا رو ريختم توش يه كم كه گذشت

ماكارونيه رشد دقت كنيد ماكاروني رشد رو ريختم پشت بندش يه نمه هم رب و

نمك و از اين حرفا قاطي كردم توش و دم كن رو گذاشتم رو قابلمه و رفتم نشستم

ولي هر چي فكر ميكردم ميديدم با ماكاروني اي كه مامانم درست ميكرد هيچ

شباهتي نداشت ولي ميگفتم خب هدف درسته يكيه ولي راهكارها كه بايد

متفاوت باشه ولي هرچقدر هم كه توجيه ميكردم يه تفاوت اساسي رو نميدونستم

بايد چه طور توجيه كنم اونم اين بود كه ماكاروني درست كردن يه نسبتي با آبكش

داره ولي من ازش استفاده نكردم چرا؟وقتي رفتم سراغ قابلمه ديدم....(بي خيال

ادامه ش بشيد)خلاصه مجبور شدم با شرمندگيه تمام از خانم هائي كه اين پست

رو ميخونن همون املت رو درست كنم و زبان به دندان بگيرم و.....بشم

اینم از شنبه ما و ناهار ما

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:49  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به قول جلال سمیعی و به نقل از همان شاعری که زود مرد من هم به طور غم انگیزی الف-الف هستم که در سال 1362بدون هماهنگی با والدین به طور خود جوش به دنیا آمدم.وقتی به دنیا آمدم خندیدم و دیگران گریستند و همینطور که پیش میرود وقتی بمیرم میگریم و دیگران خواهند خندید.خانواده ام مثل خانواده اغلب آدمهای مشهور خانواده ای مذهبی هستند.از همان ابتدای کودکی مملو از استعداد بودم به طوری که وزنم هنگام تولد 28کیلو بود و الان هم به یاری خداوند و پس از مطالعات بسیار حدود 107کیلو هستم که امیدوارم خداوند مرا نگه دارد.مهمترین ویژگیهای من در چند فاکتور خلاصه میشود و به جز اینها ویژگی دیگری ندارم
1-چاق هستم ولی به جان مادرم اگر انگیزه ای به وجود بیاید قول میدهم سه ماهه 30کیلو کم کنم 2- مجرد هستم ولی مجرد نخواهم ماند ولو با زور(زور یعنی روش احسان صیدافکنی) 3- شوخ طبعم ولی خدا شاهده آدم مسخره ای نیستم 4- کرم کتاب هستم 5- وقتی خدا داشت استعداد نذری میداد من با قابلمه اونجا بودم.
مهمترین فعالیتهای من نیز به شرح زیر است بخوانید و به من افتخار کنید.
1- مدیرعامل کل بخش هنری و فرهنگی و فکری و فهمیدنی خبرگزاری قدس(قدسنا)2- عضو هیئت تحریریه هفته نامه شایان در کرج بزرگ 3- نویسنده روزنامه های مختلفی از قبیل جوان،سیاست روز،همشهری محله، واشنگتن پست، نیویورک تایمز، زسکامسکو، منچستر یونایتد و شیرین فراز کرمانشاه 4-مشاور فکری یکی از مشاوران احمدی نژاد در وزارت فرهنگ و ارشاد به نام ن.م 5- موفق شده ام تعداد 60پرسشنامه 40صفحه ای را در زمان پرسشگری در صداوسیما پر کنم ولقب تراکتور سازمان را به خود اختصاص دهم6- افتخار شرکت در کلاس انسان شناسی فرهنگی و جلسات سخنرانی دکتر فاضلی(اعلی الله مقامه)را داشته ام 7- برگزیده 3دوره متوالی به عنوان بهترین دانشجوی تاریخ کلاسهای استاد احمدنیا 8- دارای دو برادر و یک خواهر بدون داشتن اختلاف با آنها 9- ادا کردن کلمه بابا و مامان در 2سالگی بدون کمک گرفتن از دستانم 10- از مخالفان پروپاقرص تمام ایسم ها علی الخصوص فمنیسم 11-توانسته ام به صورت داوطلب برای پاسخ به سوالات دکتر فرهادی به پای تخته بروم 12- جلوگیری از مشروط شدنم در سومین ترم متوالی با غیرت تمام 13 برای امرار معاش طنز مینویسم وگرنه طنز نویس نخواهم ماند14-با کودکان مهربان هستم... 100-دارای 100افتخار در 24سالگی

نوشته های پیشین
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
عليرضام
كوله به دوش
خبرگزاری قدس(قدسنا)
تيله ي 1
تيله ي 2
جامعه شناسي كيلو چند
وبلاگ جديد رضا محبي
شمع وجود
دست نوشت من
باران بهاري
هر چي از فلسفه علم بخواهيد توش هست
استاد فاضلي
رويا
نشريه ايران
مجتبي نا تپل
اينجا هر كسي نياد
همه زندگي من
از زندگي
فنا
آخر طنز نويسها
جامعه شناسها سر بزنن
محسن صفائي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM