![]() |
![]() |
|
| نخند بیچاره... |
|
13سالشه ولي انقدر فيلمه كه حد نداره يكي از تيله هام رو ميگم از اون بچه هائيه كه خوره ي پوله و خانواده ش بهش پول تو جيبي كم ميدن يه روز ميخواست از كلوپ سي دي اجاره كنه و به جاي پول شناسنامه ش رو گروئي گذاشته بود و براي اينكه 500تومن اجاره سي دي رو نده و بذاره تو جيبش رفته بود به خانواده ش گفته بود شناسنامه شو گم كرده و خانواده ش هم 60هزار تومن دادند براش يه شناسنامه المثني گرفتند!!!!!! تو قم با چندتا از اين رفقاي طلبه مون قرار جلسه اي رو گذاشته بودم ولي چون جلسه صبح زود بود شب رو رفتم خونه شون خوابيدم ساعت 3:15براي نماز پا شديم و بعد از نماز،من تخت خوابيدم چون بايد 7بلند ميشدم براي جلسه.يهو ديدم ساعت5:30 رفيق طلبه م ايستاده بالاي سرم و خيلي جدي داره ميگه ابوالفضل بلند شو وقت ورزش صبگاهيه منم كه مست خواب بودم با چشمهاي نيمه باز يه نگاهي بهش كردم و گفتم وقت گير اووردي اول صبح؟بي خيال شو بذار بخوابم.گفت بلند شو ببينم اينجا ورزش نكني صبونه خبري نيست.بهش گفتم برو گير نده! خسته ام مسخره بازي درنيار! باز دوباره گفت منم كه هنوز هم فكر ميكردم داره شوخي ميكنه گفتم مهدي!پا ميشم يه دونه بهت ميزنم كه هر چي ورزشكاره به حالت گريه كنه ها! ديدم نه خير جدي جدي داره ميگه بلند شو ورزش صبحگاهي منم بلند شدم نشستم و گفتم اين مسخره بازيها يعني چي؟ورزش صبحگاهي ديگه چه صيغه ايه؟شما طلبه ها كار و زندگي نداريد؟گفت نه نداريم اينجا هر كسي مياد بايد ورزش كنه خلاصه با هر سريش بازي اي كه بود منو بلند كردند براي ورزش صبحگاهي.گفتم خب الان بايد چيكار كنيم گفت يه نفر واميسته وسط به بقيه تمرين ميده منم كه اون موقع هنوز ورزشكار بودم يه كم آماده تر از الان بودم گفتم من بهتون تمرين ميدم آقا چشتون روز بد نبينه چنان تمريني بهشون دادم كه خيس عرق شده بودند و ميگفتند ابوالفضل بس كن ديگه يه روزه ميخواي ما رو بروسلي كني؟منم ميگفتم حرف نباشه تا شما باشيد اداي ورزشكارها رو درنياريد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:18 توسط من |
|
|
با عرض سلام خدمت خوانندگان عزیز و محترم
باید عرض کنم که اگر اینجا میاید و مطلبی رو میخونید و بهتون بر میخوره لطفا سریع قیافه نگیرید و کمی هم تامل کنید و اگر ابهامی براتون به وجود میاد و یا اگر انتقادی به نوشته های من دارید یا به هوای مسخره بودن من بگذارید و بی خیال شید و یا اگر خواستید به صورت واضح حرفتون رو بزنید تا منم متوجه بشم چه خبره. این حرفا که از شما بعیده و از شما انتظار نمیره و از این جور حرفا تو کت من نمیره درست و واضح بگید مشکل حرفهام کجاست. در ضمن بدونید این وبلاگ فقط برای اینه که خوانندگان رو بخندونه حالا به ریش کی چندان فرقی نمیکنه البته نه که زیاد فرقی نداشته باشه ولی من آدمی نیستم که خنثی باشم و منفعل. حرفی رو که بهش معتقد باشم حتما میزنم و براش هم دلیل دارم منتظر انتقادات و یا پیشنهادات شما هستم هم ایمیلم هست و هم کامنت شخصی میتونید بذارید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:18 توسط من |
|
|
نكاتي چند در باب استفاده رعايا از امكانات دولت الكترونيك در سال هزار و چهارصد و دور: ۱- در صورتي كه تبادل اطلاعات، كند شده يا صفحات وب به طرز مشكوكي باز نمي شود به كامپيوتر و مودم خود دست نزنيد. روي قسمت «هزينه چاي» كليك كنيد. 2-به منظور رؤيت درخواستتان توسط مسؤولان اداري لازم است ابتدا فايل Black Nokhod را دانلود كنيد. دانلود اين فايل، بين دو هفته تا يك ماه به طول خواهد انجاميد. 3-در صورتي كه مدير سايتِ وزارتخانه يا نهاد مورد نظر و يا «ادمين» هاي سايت در دسترس نبودند، قسمت «تالار گفتگو» (مخصوص كارمندان) را كليك كرده و نام مورد نظر خود را پيج كنيد. استفاده از دکمه Buzz مؤثر خواهد بود. كليك روي گزينه Games نيزبراي جستجوي فرد مورد نظر توصيه مي شود . 4- كليه سايتهاي اداري از ساعت 13 الي 14 براي ناهار تعطيل خواهد بود. 5-سرچ كردن برخي كلمات خاص در دولت الكترونيك مشمول فيلترينگ خواهد بود. از جمله؛ كيس (در سايت وزارت فناوري ارتباطات)، اتوبوس راني و ميني بوس راني(درسايت شهرداري) و ماركو وان باسن (در سايت سازمان تربيت بدني) 6- تجمع بي جا مانع كسب است. 7- قسمت «تماس با ما» هميشه «در حال راه اندازي» است. لطفا پنجره روز شماري معكوس تا افتتاح پروژه را جدي نگيريد؛ با پايان مهلت مقرر، شمارش، اَدَسّر آغاز خواهد شد. 8- لينك «درباره ما»، به دلايل امنيتي غير فعال است. لطفا مزاحم نشويد. 9- احتمالا بعد از چند ماه طبق معمول، «دسترسي به اين سايت هم طبق قوانين، مجاز نمي باشد» با مشاهده اين پيام از فيلتر شكن هاي موجود در بازار استفاده نماييد. 10- درصورت مشاهده پيامهاي زير حضورا به محل اداره مراجعه نماييد: -«به دليل پاره ي از مشكلات دستگاه موقتا كار نمي كند» -«به دليل عدم وجود وجه يا خالي بودن حساب پول پرداخت نمي گردد» تذكر: براي كوتاه شدن مسير اداري در هنگام مراجعه حضوري مي توانيد از «زير ميز» ميان بُر بزنيد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:24 توسط من |
|
|
از اونجائي كه براي ديدار محبوب عجله داشتم و بي تابي ميكردم بدون اينكه گل و شيريني بخرم رفتم بيمارستان(البته همراه نداشتن پول كافي هم مزيد برعلت شده بود)وارد اتاق شدم ديدم داداشم هم اونجاست بهش اشاره كردم گفتم پايه اي يه كم مسخره بازي در بياريم؟اونم كه تو اين زمينه ها بهترين مربيه منه گفت پايه ام بد جور ولي چي جوري؟گفتم كاريت نباشه نگاه كن.به مادرم گفتم مامان بچه رو بده بغلم ببينم چه شكليه.اونم يه چيزي كه بيشتر شبيه ساندويچ بود داد دستم گفت بيا فقط آروم بگيرش.گفتم اين چيه ديگه گفتم بچه رو بده گفت بچه س ديگه گفتم همين؟ پس چرا انقدريه؟ بقيه ش كو؟گفت بقيه ي چي؟ شروع كردم صدامو بالا بردن :اين كه اندازه ساندويچه يعني چي اين كه نشد بچه اين به چه درد ميخوره اين فردا چطور ميخواد تو اين جامعه زندگي كنه با اين قد و وزنش.خلاصه شاكي شده بودم بد فرم داداشمم كه از من فيلمتر بود با من همنوا شد و گفت راست ميگه ديگه اصلا شايد پرستارها عوضش كرده باشند يا خواستند نصف بچه رو بردارند براي خودشون الان ميرم سراغ رئيس بيمارستان.مادرم هم همينطوري داشت ما رو نگاه ميكرد كه داريم جدي ميگيم يا شوخي ولي وقتي ديد داداشم داره راستي راستي ميره پيش رئيس گفت اين مسخره بازيها چيه درمياريد خب بچه همين قدريه ديگه منم گفتم مامان جان داري بچه خر ميكني؟منم بچه ام ديگه پس چرا اينقدري نيستم؟گفت خب تو 23سالته و 23سال هم هست داري ميخوري بايدم انقدر باشي اين بچه تازه يه روزشه قرار نيست كه اندازه تو باشه داداش بزرگم هم كه صاحب بچه بود و از قضا اونم تو مسخره بازي دستي بر اتش داشت همينطوري داشت ميخنديد(حالا نميدونم به فيلم ما ميخنديد يا از ذوق پدر شدن).منم كه براي اولين بار بود مادرم منو منطقي قانع ميكنه گفتم راست ميگيا عجب خري ام من.اونم گفت بلا نسبت خر.ولي اين وسط داداشم هنوز اصرار داشت كه بره پيش رئيس و من هرچي باهاش سروكله زدم كه بابا داشتيم شوخي ميكرديم قبول نميكرد و ميگفت مگه من با تو شوخي دارم من بايد برم پيش رئيس(انگار راستي راستي فكر ميكرد بچه بايد از همون اول كه بدنيا مياد اندازه ما باشه)ولي مادرم ايشون رو هم به صورت غير منطقي سر جاش نشوند. خلاصه به هر ترتيبي كه بود بچه وارد خانه ما شد و دردسر بعدي كه اسم گذاشتن رو بچه بود شروع شد اول از همه من گفتم چه كاريه براش اسم بذاريم صبر ميكنيم بزرگ كه شد از خودش ميپرسيم اسمش چيه ديگه.ولي قبول نكردند.يكي براي اينكه فضاي معنوي مجلس حفظ بشه پيشنهاد داد كه بهتره اسمش رو از قران انتخاب كنيم و همه هم قبول كردند ولي من كه خودم حافظ كل قران بودم(البته فقط حمد و سوره)ميدونستم تو قران اسم دختر وجود نداره ولي بهشون نگفتم تا ببينم چي ميشه.قران رو باز كرديم اين آيه اومد«ان البقرة تشابه علينا»من گفتم خب پس اسمشو ميذاريم بقره گفتند خجالت بگش يه بار ديگه باز كن. دوباره باز كردم اومد«ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت»گفتم ميذاريم عنكبوت اسم از اين بهتر چي ميخوايد؟مادرم گفت مسخره بازي در نيار قران رو بده من خودم باز كنم.گفتم اين دفعه هر چي اومد بايد بذاريدا خدا كه الاف شما نيست مادرمم گفت راست ميگه ولش كن. يه نفر ديگه برگشت گفت اصلا چطوره از ديوان حافظ اسم انتخاب كنيم؟موافقت شد و ديوان حافظ رو باز كردند اومد "اي ديو سپيد پاي دربند اي گنبد گيتي اي دماوند"(آقاي اقبالي اين شعر مال ملك الشعراي بهاره!نميدونم چطور شد كه تو ديوان حافظ پيدا شد ببخشيد ديگه)گفتم احسنت اسمشو ميذاريم ديو.خواهرم گفت چرا تو اين شعر فقط اسم ديو رو ديدي؟سپيد و گيتي هم اسمه گفتم اين اسما قشنگ نيست يه ذره سليقه داشته باش.خلاصه اين دعواي اسم گذاشتن رو بچه تموم نشد كه نشد آخرشم نميگم چه اسمي براش گذاشتيم تا از فضولي بتركيد. موقع ديدن بچه هم كه همه كادوئي ميدادند آبروي من رفت چون براش يه انگشتر خريده بودم ولي از اونجا كه قدرت تخيل ذهني من عاليه بچه رو اندازه خودم فرض كرده بودم و با خوش بيني تمام كه بعيده بچه انگشتش اندازه انگشت من باشه يه انگشتر به اندازه انگشت كوچيكه ي خودم خريده بودم ولي وقتي انداختند تو دست بچه اندازه مچ بچه بود و منم براي اينكه ضايع نشم گفتم براش النگو خريدم. خلاصه اينكه من عمو شدم و از اين بابت خوشحالم ولي از اين بيشتر خوشحالم كه تا 4،5سال سوژه كودك آزاري من رديف شده و ديگه محتاج بچه هاي فاميل يا آشنا باشم چرا كه يار در كوزه و ما گرد جهان نميگرديم. بهم تبريك بگيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:56 توسط من |
|
|
م. ب همونطور كه ميدونيد 6تا داداش بزرگتر و گردن كلفت تر از خودش داره و الحمدلله بچه هاي سر به راه و خوبي هستند.اين داستاني كه ميگم براي 15سال پيشه . يه روز پدر بزرگوارشون زد به سرش و تصميم گرفت اونها رو نصيحت كنه و دنبال فرصتي ميگشت كه اونا رو دور هم جمع كنه و تنها جائي هم كه ميتونست همه شون رو دور هم جمع ببينه سر سفره بود چون هر جا كه بودند براي ناهار ميومدند خونه.بعد از ناهار پدر به پچه ها گفت بيايد اينجا جمع شيد ميخام نصيحتتون كنم بچه ها هم كه تا حالا همچين كلمه اي به گوششون نخورده بود تعجب كردن و پرسيدن مگه ما چي كار كرديم پدر؟(فكر ميكردند نصيحت يه جور تنبيهه)خلاصه با هر زحمتي بود اينها اومدند نشستند پيش پدر.حاج آقاي باجلان نفري يه تكه چوب داد دست اين بچه ها و گفت اين رو بشكونيد بچه ها هم به راحتي اون رو شكستند اينبار پدر دوتكه چوب رو به اونها داد و گفت حالا بشكونيد و اونها باز هم به راحتي شكستند بار ديگه حاج آقا كه مرد شريفي بود(خدايش بيامرزد)چهار تكه چوب به آنها داد و خواست كه بار ديگر امتحان كنند و اين بار هم بچه ها بدون تحمل فشار مضاعفي موفق به شكستن چوبها شدند پدر كه كمي تعجب كرده بود اينبار هشت تكه چوب را به آنها داد و با اعتماد به نفس گفت حالا بشكونيد و اينبار هم بچه ها به راحتيه هر چه تمامتر آنها را شكستند و پدر اينبار كه كمي هم نااميد شده بود شانزده تكه چوب را به آنها داد و باز هم بچه ها آنها را شكستند و اينجا ديگر حاج آقا از كوره به در رفته و خطاب به بچه ها گفت برويد گمشيد شما اصلا لياقت نصيحت شنيدن نداريد و بچه ها هم كه از اين كار پدر متعجب شده بودند ولي از بازي تكه چوب شكستن خوششان آمده بود تكه چوبها رو جمع ميكردند و ميشكستند و پدرشان به آنها نگاه ميكرد و ميخنديد و زير لب با خود ميگفت همه بچه دارند ما هم بچه داريم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:16 توسط من |
|
|
ساعت 11شب بود از فرط خستگي مثل جنازه بودم داشتم ميومدم سمت خونه سوار تاكسي شدم وسط راه آقائي كه بغل دستم نشسته بود گفت آقا بانك پياده ميشم راننده برگشت يه نگاهي بهش انداخت و به حركتش ادامه داد طرف اين بار بلندتر گفت آقا بانك پياده ميشم راننده هم بهش گفت عزيز من بانك الان تعطيله طرف گفت آقا گفتم بانك پياده ميشم راننده عصباني شد گفت آقاي عزيز ميگم بانك اين وقت شب تعطيله وقت مردم رو الكي ميگيري آخه الان بانك چيكار داري؟اون بنده خدا هم كه كلي از مقصدش دور شده بود گفت بابا به بانك چي كار دارم خونه م تو كوچه ي بانكه راننده تا اينو شنيد سريع زد رو ترمز گفت خب از اول بگو ديگه منو عفو كنيد سرم خيلي شلوغه الانم خيلي خسته ام اينا رو هم خالي بندي نوشتم كه فكر نكنيد ما اهل كوفه ايم و شماها رو تنها ميذاريم فرصت شد يه پست مشتي براتون ميذارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:27 توسط من |
|
|
به زور راضي شد كه با 8000هزار تومن منو تا افسريه ببره.ولي كاش راضي نميشد چون تا خود افسريه كه يك ساعت و ربع طول كشيد داشت فك ميزد و همش هم به من نگاه ميكرد كه مبادا حواسم پرت بشه و به حرفاش گوش ندم يه كم كه حواسم پرت ميشد ميزد بهم ميگفت گوشت با منه دائي؟منم ميگفتم آره مردم آزار(البته تو دلم ميگفتم). اولش شروع كرد از وضعيت زندگيه نكبت بارش گفت كه با اينكه تو جونياش عمده فروش بوده و تو بازار بروبيائي داشته و چندتا خونه و ماشين و بچه(بچه؟؟!!)داشته ولي قدرشون رو ندونسته و الان يه خونه صد متري رو اجاره كرده و مسافركشي هم ميكنه و بچه هاش هم بهش سر نميزنن و زنش هم مريضه و كلي خرج عملش ميشه و....خلاصه انقدر گفت كه داشت گريه ام ميگرفت واسه همينم خواستم فضاي معنوي حاكم رو عوض كنم و يه كم بحثهاي جالبتر راه بندازم تا اين بنده خدا يه كم غصه هاش رو يادش بره. بهش گفتم خب حاجي از جوونيات بگو!چطور گذروندي؟البته شما كه غمي نداشتيد زمون شاه بهترين زندگي رو داشتيد.اينم كه گل از گلش شكفته بود شروع كرد از جوونياش گفت كه خيلي آدم بزن بهادري بوده و هر جا دعوائي ميشده سريع ميرفتن سراغش و خدمتش به خاطر همين شر بازيها هفت سال طول كشيده بود و انقدر ديگه سابقه ش زياد شده بود از طرف ارتش بهش يه زمين داده بودند. از ارتباط بدش با باباش گفت كه چقدر اذيتش كرده بود. خلاصه اين ميگفت و ما ميخنديدم تا اينكه رسيد به اينجا:من آدمي بودم كه خيلي دوست داشتم تفريح كنم البته تفريح سالم يه وقت فكر نكني من ...بودما نه،اتفاقا من تو رفيقام از همه سالمتر بودم.يه شب يادمه ماه رمضون بود با رفقا رفتيم عرق خوري(اين از تفريحات سالمش بود)يهو بابام سروكله ش پيدا شد و شروع كرد فحش دادن به من.منم نامردي نكردم يه دونه خابوندم زير گوشش.ازش پرسيدم به پدرت سيلي زدي؟چرا؟گفت آخه بهم فحش پدر داد منم به فحش پدر خيلي حساسم.گفتم خب مگه پدرت نبود؟گفت هر كي ميخواد باشه هر كي به پدرم فحش بده ميزنمش خلاصه كلي براش استدلال كردم كه از لحاظ جامعه شناختي و ديدگاه پوزيتيويسم تو نبايد اين كار بد رو مرتكب ميشدي و اون هم گفت قبول دارم حرف شما رو ولي من رو پدرم حساسم ديگه.منم كه كم اورده بودم گفتم احسنت آفرين به تعصبتون خوب كاري كرديد اونم كه آخر گردن نگيرا بود گفت تازه من اگه هيكل تو رو داشتم هر روز بابامو ميزدم. از ديدگاه جامعه شناسي نظم و پايه گذار اصليش پاشا هر كس كه به پدر و مادر خود احترام نذاره مثل همين رانندهه بدبخت ميشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:32 توسط من |
|
|
امروز براي انجام يه كاري به ستاد فرماندهي نيروي مقاومت رفتم.بعد از چند هفته تازه موفق شده بودم از معاون سردار حجازي(سردار ميراحمدي) يه وقت كوچولو بگيرم و باهاش صحبت كنم شرح حال امروز مرا در زير ميخوانيد. هنگام ورود به ستاد(داخل دژباني): من:سلام ميخواستم برم دفتر سردار ميراحمدي سرباز صفر يه ماه خدمت فسقلي:سلام عمو زنگ بزن هماهنگ كن بعد شماره داخلي رو گرفتم(دقت داشته باشيد وقتي ميگم داخلي يعني خط داخل اتاق دفتر دار) _سلام عليكم دفتر اقاي ميراحمدي؟ _چند لحظه گوشي! آهنگ انتظار......بله بفرمائيد _سلام عليكم دفتر سردار ميراحمدي؟ _گوشي خدمتتون آهنگ انتظار.......بله بفرمائيد _سلام دفترجناب سردار ميراحمدي؟ _گوشي گوشي آهنگ انتظار......جانم بفرمائيد . . . _سلام دفتر آقاي ميراحمدي؟ _نخير آقا اشتباه گرفتيد اينجا منزله؟!!!!! _عذر ميخوام با گذشتن از يازده خوان رستم موفق شدم برسم به دفتر سردار و درخواستهام رو مطرح كردم و ايشون هم دستور دادند كار من پيگيري بشه. _خيلي ممنون جناب سردار.اين نامه رو كجا ببرم؟ _بديد دفتر دار راهنمائيتون ميكنه _سلام اين نامه رو سردار دادند گفتند.... _(بعد از ده دقيقه كار كردن روي نامه)اين رو ببريد دبيرخانه هم ثبت كنه هم يه نامه بزنه به بخش طرح و برنامه _سلام آقاي دبيرخانه اين نامه رو.... _من دبيرخانه نيستم اينجا دبيرخانه ست من اسم دارم(نامه رو بعد از يك ساعت و ربع تايپ كرد و گفت)ببريد معاونت طرح و برنامه _سلام اين نامه رو گفتند كه..... _سلام عليكم(نامه پاراف شده و ارجاع داده شد)ببريد بخش ارتباطات مردمي. . . . آقاي محترم ايشون نيستند رفتند نماز بريد فردا تماس بگيريد اگر جوابتون رو داده بودند سر بزنيد که نامه تون رو انتقال بدیم به..... انقدر عصبانيم كه نگو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:29 توسط من |
|
|
امشب بعد از 7سال مجبور شدم تو مراسم عروسي فاميلامون شركت كنم چون بابام بهم گفت اگه نياي شيرم رو حلالت نميكنم منم هرچي بهش ميگفتم آخه مگه تو شيرم دادي كه حلال نكني اونم ميگفت حرف نزن همين كه گفتم! مراسمهاي فاميلاي ما غالبا از نوع مراسمهاي يه شب كه هزار شب نميشه ست واسه همينم معمولا يا شركت نميكنم يا موقع صرف شام خدمتشون ميرسم.ولي امشب به خاطر باباهه مجبور شديم تو مجلس لهو و لعب شركت كرده و شبي را نيز اينگونه بگذرانيم.من جوونتر كه بودم متاسفانه بايد بگم كه رقص خوبي داشتم و معمولا مجلس عروسي اي نبود كه من كمتر از 2،3هزار تومن شاباش جمع كنم البته الانم رقصم خوبه ولي ديگه چه كنم كه اسلام دست منو بسته(البته گاهي وقتا كه يادش ميره به فراخور حال جمع ....!!!!جوونيه ديگه). اين پيش فرض رو از من داشته باشيد،حالا من بعد از 7 سال پام رو گذاشتم تو مجلس لهو و لعب(استغفرالله)تا وارد شدم پسر دائيه بي وجدان ما عليه لعنة و العذاب الاليم داد زد به به ببينيد كي اومده منم كه ميدونستم اگه رو بدم امشب كارم زاره بهش گفتم زهرماره كي اومده،مرتيكه مزخرف!اونم كه جا خورده بود گفت بابا چرا قاطي ميكني؟منم خنديدم و گفتم صلاح بود سگ رو دم حجله بكشم گفت خيلي ممنون از لطف شما. خلاصه آروم طوري كه كسي منو نبينه رفتم نشستم يه گوشه و شروع كردم با ديد جامعه شناسانه(sociologically approach) پديده عروسي رو تو ذهنم تحليل كردن گروه اركست هم مثل اين ديوونه ها همينطور آهنگ درخواستي اجرا ميكردند.بعد از چند لحظه فك و فاميلا متوجه حضور من تو مجلس شدند و بدبختي اينكه هنوزم فكر ميكردند كه من همون ابوالفضل رقاص قبل از انقلابم و جالب اينجا بود كه دو تا از بچه هاي تيله من تو پايگاه تابستاني تو مجلس بودند و وقتي من اومدم سريع اومدند بهم گفتند سلام آقا ابوالفضل.چشمتون روز بد نبينه اومدند كه منو بلند كنند براي رقصيدن.از يه طرف اصرار فاميل از يه طرف هم خدا و پيغمبر و اون دوتا تيله اي كه خير سرم مربيشونم اينجا ست كه مسئله تعارض نقش كه بروس كوئن مطرح ميكنه گريبانگير من شد.البته منم كارم رو خوب بلد بودم و هر كسي كه ميومد منو بلند كنه براي رقص براش از فلسفه رقص و سير تاريخي اون حرف ميزدم و اينكه از نگاه جامعه شناسانه و ديدگاه مبادله هومنز هر كسي براي انجام كار نياز به يه محركي داره كه اون رو به حركت واداره و من چون بزرگ شدم و كسي بهم شاباش نميده حاضر نيستم برقصم.اونها هم وقتي ميديدند حرف حساب جواب نداره دمشون رو مينداختند رو كولشون و ميرفتند. آخر مجلس اون دوتا تيله اومدند بهم گفتند آقا ابوالفضل مگه شما رقص هم بلديد؟ گفتم نه بابا من با اين وزنم راه رفتنم رو به زور ميرم چه برسه به رقصيدن گفتند پس چرا اين همه آدم ميومدند شما رو بلند كنند و شما بلند نميشديد؟منم كه كم اوورده بودم گفتم نه عزيزم ميخواستند بلندم كنند كه براي پذيرائي كمكشون كنم منم چون پام درد ميكرد ميگفتم نه.اونا هم يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كردند و گفتند آهان ما فكر كرديم براي رقصيدن بلندتون ميكردند گفتم حالا ديگه بريد كه منم ميخوام برم خونه مون. خلاصه هر طوري كه بود امشب رو از سر گذرونديم. خدا نصيب گرگ بيابون نكنه!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:38 توسط من |
|
|
آدمها وقتي انقدر بزرگ ميشن كه اين بزرگيشون باعث معروفيتشون ميشه ديگه بعضي محدوديت ها براشون ايجاد ميشه از جمله اينكه ديگه كمتر مال خودشون هستند و بيشتر متعلق به بقيه ميشن.متاسفانه يا خوشبختانه من هم از اين قضيه مستثني نيستم و ديگه انقدر معروف شدم كه براي خستگي در كردنم هم بايد به علاقمندانم توضيح بدم البته اين باعث افتخار بنده ست كه اين همه علاقمند از اقصي نقاط جهان وبلاگ منو ميخونن ولي فقط ازتون درخواست ميكنم ديگه تو خيابون منو ميبينيد دورم جمع نشيد و بگيد اقاي اقبالي امضا بده يا عكس با ما بگير و از اين جور حرفا.خلاصه من متعلق به همه شما هستم از بروبچ خوانندگان وبلاگم تشكر ميكنم كه به من لطف دارن من يه كم خستگي ميكنم بعد به خدا قول ميدم باز هم براتون از مطالب عالي خودم بنويسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:47 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به قول جلال سمیعی و به نقل از همان شاعری که زود مرد من هم به طور غم انگیزی الف-الف هستم که در سال 1362بدون هماهنگی با والدین به طور خود جوش به دنیا آمدم.وقتی به دنیا آمدم خندیدم و دیگران گریستند و همینطور که پیش میرود وقتی بمیرم میگریم و دیگران خواهند خندید.خانواده ام مثل خانواده اغلب آدمهای مشهور خانواده ای مذهبی هستند.از همان ابتدای کودکی مملو از استعداد بودم به طوری که وزنم هنگام تولد 28کیلو بود و الان هم به یاری خداوند و پس از مطالعات بسیار حدود 107کیلو هستم که امیدوارم خداوند مرا نگه دارد.مهمترین ویژگیهای من در چند فاکتور خلاصه میشود و به جز اینها ویژگی دیگری ندارم
1-چاق هستم ولی به جان مادرم اگر انگیزه ای به وجود بیاید قول میدهم سه ماهه 30کیلو کم کنم 2- مجرد هستم ولی مجرد نخواهم ماند ولو با زور(زور یعنی روش احسان صیدافکنی) 3- شوخ طبعم ولی خدا شاهده آدم مسخره ای نیستم 4- کرم کتاب هستم 5- وقتی خدا داشت استعداد نذری میداد من با قابلمه اونجا بودم. مهمترین فعالیتهای من نیز به شرح زیر است بخوانید و به من افتخار کنید. 1- مدیرعامل کل بخش هنری و فرهنگی و فکری و فهمیدنی خبرگزاری قدس(قدسنا)2- عضو هیئت تحریریه هفته نامه شایان در کرج بزرگ 3- نویسنده روزنامه های مختلفی از قبیل جوان،سیاست روز،همشهری محله، واشنگتن پست، نیویورک تایمز، زسکامسکو، منچستر یونایتد و شیرین فراز کرمانشاه 4-مشاور فکری یکی از مشاوران احمدی نژاد در وزارت فرهنگ و ارشاد به نام ن.م 5- موفق شده ام تعداد 60پرسشنامه 40صفحه ای را در زمان پرسشگری در صداوسیما پر کنم ولقب تراکتور سازمان را به خود اختصاص دهم6- افتخار شرکت در کلاس انسان شناسی فرهنگی و جلسات سخنرانی دکتر فاضلی(اعلی الله مقامه)را داشته ام 7- برگزیده 3دوره متوالی به عنوان بهترین دانشجوی تاریخ کلاسهای استاد احمدنیا 8- دارای دو برادر و یک خواهر بدون داشتن اختلاف با آنها 9- ادا کردن کلمه بابا و مامان در 2سالگی بدون کمک گرفتن از دستانم 10- از مخالفان پروپاقرص تمام ایسم ها علی الخصوص فمنیسم 11-توانسته ام به صورت داوطلب برای پاسخ به سوالات دکتر فرهادی به پای تخته بروم 12- جلوگیری از مشروط شدنم در سومین ترم متوالی با غیرت تمام 13 برای امرار معاش طنز مینویسم وگرنه طنز نویس نخواهم ماند14-با کودکان مهربان هستم... 100-دارای 100افتخار در 24سالگی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|