![]() |
![]() |
|
| نخند بیچاره... |
|
تصوير اول - الو سلام -سلام كجائي؟ -ببين من تو ترافيك مدرس گير كردم احتمالا يه كم دير ميرسم صبح يادم رفت به كتي(نام يك سگ است)غذا بدم حيووني تا الان گرسنه بوده برو ببين تو يخچال مرغي گوشتي چيزي داريم بدي بخوره اگه نبود برو نيم كيلو گوشت بدون استخون بگير بنداز جلوش بخوره. -باشه تو چيكار كردي امروز؟به دخترت قول داده بودي اگه دانشگاه قبول بشه براش ماشين بگيري.گرفتي؟ - آره اتفاقا با همون دارم ميام.ولي بهش چيزي نگو ميخوام سورپرايز بشه.بگو رفيقاش رو دعوت كنه ميخوام يه چشن مفصل براش بگيرم. تصوير دوم -مامان گرسنمه -الهي بميرم صبر كن ببينم تو يخچال چيزي داريم. -من نگاه كردم فقط دوتا تخم مرغ بود.اونم حتما براي بابا نگه داشتي ديگه. -ناراحت نباش دخترم بذار بابات حقوق بگيره قول ميدم برات يه غذاي خوب درست كنم. -پس كي حقوق ميگيره؟الان سه ماهه همش ميگي امروز ميگيره فردا ميگيره -نه ديگه گفتند امروز حتما حقوقشون رو ميدن الان هم برو دم خونه راضيه خانم بگو مامانم ميگه دوتا تخم مرغ بده فردا بهت پس ميدم. -........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 22:44 توسط من |
|
|
اينو تو ويژه نامه بسيج براي وروديهاي امسال نوشتم كه بد نيست شما خروجيهاي امسال هم بخونيد دانشكده علوم اجتماعي علامه طباطبائي يكي از معروفترين و معتبرترين مراكز علمي جهان است به طوري كه نامش به همراه دانشگاههاي بزرگ جهان چون هاروارد و آكسفورد در مجامع علمي برده ميشود.البته ما چون نشنيده ايم لذا نه اين ادعا رو تائيد ميكنيم و نه تائيد ميكنيم. اين دانشكده نيز همچون ساير دانشكده هاي ديگر اين دانشگاه در نقطه اي دوردست از شهر شلوغ تهران واقع شده است كه براي پيدا كردن آن نه تنها كتاب اول بلكه كتاب دوم و سوم هم هيچ كمكي به دانشجو نميتواند بكند. اكنون به همراه شما وروديهاي جديد به دانشكده ميايم و سعي ميكنيم مواردي را كه بايد از اينجا بدانيد به شما بگوييم. از درب ورودي دانشكده كه واريد ميشويد حتما كارت دانشجوئي خود را به همراه داشته باشيد و گرنه از ورود شما به داخل دانشكده ممانعت به عمل ميايد حتي اگر ورودي امسال باشيد و هنوز ثبت نام نكرده باشيد بايد كارت دانشجوئي همراه داشته باشيد.خواهش ميكينم از ما سوال نكنيد به ما ربطي ندارد اگر اعتراضي داريد كتبي بنويسيد ايشالله پيگيري خواهد شد. بعد از اينكه وارد دانشكده شديد سعي كنيد آرامش خودتان را حفظ كنيد و تعجب نكنيد زيرا با نوعي از معماري جديد مواجه ميشويد كه در هيچ جاي جهان نظير ندارد تماشا كنيد و لذت ببريد(عجب عقلي داشته معمار اينجا!!!) از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است.حالا نوبت ميرد به مهمترين و حياتي ترين جاي اين دانشكده.سعي كنيد براي خودتان شخصيت قائل باشيد و براي پيدا كردن wc از كسي سوال نپرسيد فقط كافيست چشم دلتان را باز كنيد تا بتوانيد به راحتي گمشده خود را پيدا كنيد.من همينجا به شما يك مژده ميدهم كه خيالتان راحت باشد اين دانشكده به اندازه تعداد كلاسها دستشوئي دارد و از اين بابت از شرمندگي نخبه هاي مملكت درامده است. خب.خسته نباشيد!حال كه رنگ و رويتان باز شده و فكر و ذكر ديگري نداريد بهتر است سري بزنيم به اتاقكهائي كه در حياط دانشكده تعبيه شده و ببينيم در آنجا چه ميگذرد. اولين اتاق از سمت چپ دفتر انجمن اسلامي دانشجويان است كه به دليل قرار گرفتن فعاليتهايش در هاله اي از ابهام از ترم پيش ماهيت خود را از دست داده است.از مهمترين فعاليتهاي انجمن اسلامي در سالهاي اخير ميتوان به برگزاري تحصن در حياط دانشكده به دليل وجود ترافيك سنگين در اتوبان همت،برگزاري تحصن در حياط دانشكده به دليل نبودن ميرزا قاسمي در برنامه غذائي دانشكده،برگزاري تحصن در حياط دانشكده به دليل كشته شدن سهراب به دست رستم،برگزاري تحصن در حياط دانشكده به دليل برنده نشدن يكي از اساتيد در قرعه كشي بانك ملت و تحصنهاي ديگري از اين قبيل اشاره كرد.البته بايد بگوئيم كه تخته شدن درب انجمن دلايل ديگري هم داشته كه فعلا به شما مربوط نميشود شما بهتر است درستان را بخوانيد. اتاقي كه در كنار اتاق انجمن واقع شده دفتر بسيج دانشجوئي برادران است كه البته و صد البته فعاليتهاي زياد و بسيار خوبي را انجام ميدهد ولي معلوم نيست چرا هيچكس قدر اين فعاليتها را نميفهمد و مراسمهاي بسيج همواره با تعداد اندكي از اعضاي بسيج برگزار ميشود.از اهم فعاليتهاي بسيج ميتوان به حضور مستمر در نماز جماعت،خواندن قران و تعقيبات بعد از نماز،پخش نوار مداحي و نوحه براي اعضاي بسيج در دفتر بسيج،برگزاري نشستهاي علمي با حضور اساتيد بزرگ كشور براي دروديوار و فعاليتهائي از اين قبيل اشاره كرد. سومين اتاق از سمت چپ كه همان يكي مانده به آخرين اتاق از سمت راست است يا دوميد اتاق از سمت راست كه همانا دوتا مانده به آخرين اتاق از سمت راست است دفتر جهاد دانشگاهي است كه معمولا گل وبلبل ها در آن جمع ميشوند.دانشجويان زيادي هستند كه بعد از 4سال تحصيل در اينجا هنوز نميدانند كه فعاليت اصلي جهاد چيست لذا ما احتمال ميدهيم كه شما هم بعد از 4سال نخواهيد فهميد.چند نمونه از فعاليتهاي جهاد به شرح زير است 1- برپائي مراسم شب شعر در وسط روز2- برگزاري كلاسهاي زبان،جلسات دكتر شيري،آشپزي(البته براي خواهران)،جلسات دكتر شيري،حافظ شناسي،جلسات دكتر شيري، موسيقي،جلسات دكتر شيري و كلاسهاي ديگري كه نياز باشد3- پذيرفتن سفارشهاي مراسم عروسي،عزا و حاجي خوران با كادر مجرب4- همسر يابي با روش كاملا علمي و مطمئن با گارانتي 2ساله. آخرين اتاق هم مربوط است به بسيج خواهران كه نويسنده اين مطلب به دليل برادر بودن اطلاعاتي از فعاليتهاي انجام شده در آن اتاق را ندارد. پس از آشنائي با تشكلهاي دانشجوئي سري ميزنيم به طبقات مختلف.طبقه اول يك تشكل دانشجوئي ديگر هم در خود جاي داده است به نام شوراي صنفي كه همانطور كه از اسمش پيداست پيگير خواسته هاي صنفي عده قليلي از دانشجويان است.البته در كنار اين وظيفه به انجام وظايف ديگري هم مشغولند كه قانونا به عهده انها نيست ولي چه كنند كه دلشان براي وضع موجود ميسوزد.خداوند ان شالله سايه اين عزيزان را از سر اين دانشكده و دانشگاه و مملكت كم نكند.الهي آمين اتاقهاي اساتيد هم در اين طبقه قرار دارد كه به دليل كمبود جا و زيادي استاد دانشكده مجبور است به ازاي هر 3استاد يك اتاق يك متري و بعضا يك ونيم متري اختصاص دهد.دفتر انجمنهاي علمي(مخصوصا پژوهشگري)هم در اين طبقه قابل رويت است. طبقه سوم دانشكده را ميتوان قلب دانشكده ناميد زيرا از اتاق رئيس و معاون گرفته تا حراست و نهاد رهبري و آموزش و امور دانشجوئي در آن قرار گرفته است.در مورد اين طبقه توضيحي نميدهيم زيرا به صلاحمان نيست بهتر است خودتان تجربه كنيد. طبقه چهارم هم براي دانشجويان مقطع ارشد و دكترا است و اگر خداي ناكرده به اين مرحله رسيديد توضيحات بيشتر را به شما خواهيم داد. خب احتمال ميدهم كه گرسنه شده باشيد و يا مايليد براي ايجاد تنوع يك نوشيدني بنوشيد پس برميگرديم به حياط و سري ميزنيم به بوفه و سلف دانشكده.قبل از هرچيز لازم ميدانم به عنوان يك دوست پيشنهادي به شما بكنم آنهم اينكه اگر ميخواهيد جان سالم از دانشكده به در ببريد يا با خودتان ناهار بياوريد و يا حتي الامكان روزه بگيريد تا مجبور نشويد از غذاي اينجا ميل كنيد اگر هم هيچكدام از اينها برايتان مقدور نيست بهتر است موقع خوردن غذا به خودتان تلقين كنيد كه غذا نه تنها كيفيت ندارد بلكه خيلي هم خوشمزه است.همان كاري كه ما تا به حال كرديم بعد از خوردن ناهار اگر بهتان اثبات شده است كه جهان هستي خالقي دارد و همينطوري به وجود نيامده است سري به نمازخانه كه در منتهي اليه ضلع شرقي دانشكده است بزنيد و در فضاي معنوي آن كه آكنده است از عطر خوش جوراب عبادتان را بكنيد.قبول باشه. در پايان،ذكر چند نكته را لازم ميدانيم 1-با اساتيد كل كل نكنيد زيرا هر چه آنها ميگويند درست است و شما حرف مفت ميزنيد 2-اگر آدم اهل مطالعه اي نيستيد كه هيچ ولي اگر آدم اهل مطالعه اي هستيد خواهشا وارد كتابخانه نشويد و مزاحم دردل كردنهاي دانشجويان ديگر نشويد . اين همه فضاي باز وجود دارد برويد در آنجا مطالعه بكنيد كتابخانه كه جاي مطالعه نيست. 3-از دستشوئي اساتيد استفاده نكنيد و اگر هم اين كار را كرديد لطفا آب بريزيد 4-سعي كنيد مثل بچه آدم درستان را بخوانيد و به درد جامعه بخوريد و با هم دوست باشيد و از دوران دانشجوئي خود لذت ببريد و در يك كلام آدم باشيد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:12 توسط من |
|
|
در قسمت قبلي ما سعي كرديم واقعيات رو مو به مو و بدون تحريف برايتان نقل كنيم و حتي حاضريم براي آن سند هم ارائه بدهيم شما اگر به كتاب مقدس يهوديان مراجعه كنيد تمام اين چيزهائي را كه به شما گفتيم ميتوانيد ملاحضه كنيد(البته با كمي سانسور) مدتها قبل از جنگ جهاني دوم يهوديان به صورت پراكنده در جهان زندگي ميكردند و اتفاقا ثروتمندترين مردم جهان نيز بودند و در هر كشوري كه زندگي ميكردند نفوذ خود را به مقدار لازم داشتندتا زمانيكه يك اتفاق باعث ايجاد دوگانگي ميان قوم يهود شد كه اين دوگانگي خسارات زيادي را براي جهان به ارمغان آورد(خير نبينند ايشالله)با هم اتفاق را مرور ميكنيم. يك صبح جمعه اي چندتا از اين خاخام هاي مرفه بي درد از خدا بي خبر تصميم ميگيرند به كوه بروند و هوائي تازه كنند و چون اهل حال بودند با خودشان يك چادر هشت نفره و پيك نيك و زغال جكسون و منقل و مقداري هم از اين زهرماري ها(مشروب ديگه بابا) ميبرند.موقع ناهار كه دور هم جمع شده بودند اون زهر ماري را هم گذاشتند وسط سفره.يكي از خاخام ها كه خيلي قرخاخ بود(يعني ترسو بود)نكند سروكله ي مفاسد پيدا شود و ما را بگيرد؟خاخام ديگر گفت چارديواري اختياري.تو چادر خودمانيم هر كاري دلمان بخواهد انجام ميدهيم.تا اين جمله را گفت همه خاخام هاي مرفه بي درد از خدا بي خبر ساكت شدند و طوري كه انگار همه شون به يك چيز نگاه ميكردند زير لب ميگفتند چارديواري اختياري چارديواري اختياري و بعد از چند لحظه همزمان با هم داد زدند"يافتم" چون همه با هم يافته بودند بر سر اينكه چه كسي اول بگويد دعوايشان شد تا اينكه خاخام خرزورتر گفت:ببينيد برادران خاخام فكرش را بكنيد اگر ما يك سرزمين براي خود مي داشتيم چقدر راحت مي بوديم و هر غلطي كه دلمان ميخواست ميكرديم.خاخام ديگر گفت راست ميگوئي ما بايد براي خودمان يك حكومت مستقل ايجاد كنيم و گرنه عقده اي مي شويم ها!ديگري گفت اما چگونه؟خاخام ديگر كه خيلي باهوش به نظر ميرسيد گفت ما بايد ابتدا اين اعتقاد را كه يهوديان بايد در سرزميني دور هم جمع شوند و يك حكومت تشكيل دهند تا منجي عالم كه همانا حضرت مسيح است ظهور كند را در ذهن افراد ايجاد كنيم بعد از آن يهوديان را در يك سرزمين جمع خواهيم كرد و ادعا خواهيم كرد كه فلان جا براي ماست.خاخام ديگر گفت خب آفرين خيلي خوب است ولي احمق جان كجا جمع شان كنيم؟خاخام كمي فكر كرد و گفت اصلا همينجا مگر چه عيبي دارد؟كوه به اين باصفائي هم كه دارد همينجا را مال خود ميكنيم.خلاصه با هم توافق كردند و قرار شد براي خودشان نامي را انتخاب كنند.يكي از خاخام ها گفت چون نام اين كوهي كه ما به آن آمده ايم صهيون است نام خود را ميگذاريم "صهيونيسم"(لابد اگر براي تفريح ميامدند به كوه دماوند نامشان ميشد دماونديسم)خاخامها كه خيلي حال كرده بودند به خاخام خوش فكر گفتند خب ادامه بده تو اگر ترشي نخوري يك چيزي ميشوي.خاخام خوش فكر گفت حالا براي رواج اين اعتقاد هم فكر كرده ام كه آقاي اقبالي در پست بعدي به عرض خوانندگان وبلاگش ميرساند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:15 توسط من |
|
|
وبلاگ من هم یک ساله شد
دوست دارم نظر شما رو به عنوان خواننده وبلاگم بدونم لطفا اگر نقدی یا پیشنهادی دارید برام کامنت کنید ممنونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:12 توسط من |
|
|
موثرترين فرد:فردي كه در مجاورت محله ما زندگي ميكرد و به دليل گفتن اذكار بسيار زياد و سنگين خل شده بود و خيابانها را متر ميكرد . به من فهماند ذکر گفتن که الکی نیست موثرترين لحظه: بيماري اوريون داشتم(احتمالا همه شما هم گرفتيد)و گلوم بشدت درد ميكرد.رفتم پيش پدرم و خودم را برايش لوس كردم و گفتم پدر گلويم درد ميكند او هم يك سيلي محكم گذاشت زير گوشم و گفت نازي پسرم. بهترين غذا:قرمه سبزي،لوبيا پلو،قرمه سبزي،ماكاروني،قرمه سبزي،استانبولي، قرمه سبزي،باقالي پلو با گوشت،قرمه سبزي،قرمه سبزي با قرمه سبزي،قرمه سبزي قرمه سبزي قرمه سبزي قرمه سبزي مامان!من قرمه سبزي ميخوام موثرترين كتاب:هر قاصدكي يك پيامبر است نوشته خانم نظر آهاري كه به من فهماند قدر خودم را بدانم و سراغ هر كتابي نروم موثرترين اتفاق:پيشنهاد رضا محبي بود كه بهم گفت داريم يه گروه مطالعاتي تشكيل ميديم تو هم بيا. بهترين دوست:شما كه نميشناسيدش پس براي چي بايد بگم كه اسمش محمد قمي است بهترين خاطره:اين مورد قراره بعدها اتفاق بيافته چون فعلا مجرد هستم!!!(البته فعلا قصد ادامه تحصيل دارم ها!) موثرترين انتخاب:انتخاب دست چپ مهدي آجرلو به عنوان دستي كه توش گل بود در بازي گل يا پوچ كه باعث شد ما اون بازي رو ببريم و برنده جايزه بازي كه همانا يك دستگاه پژو نبود بشويم موثرترين حرف:داشتم به مادرم به صورت كاملا منطقي و علمي موضوعي رو توضيح ميدادم بعد از اين كه حرفم تموم شد بهم گفت غذاتو گذاشتم رو گاز برو بخور!!!! بهترين هديه: عيب نداره ما هم خدائي داريم بهترين شعر:نانوا هم جوش شيرين ميزند،بيچاره فرهاد(اينو ديگه جدي گفتم) بهترين معلم:آقاي زرگر بود كه هميشه موقع تنبيه منو نگاه ميكرد ولي بغل دستيمو ميزد موثرترين سوال:علم بهتر است يا ثروت؟چون فهميدم هيچكدوم،بلكه يه جو معرفت بهترين تفريح:ديدن تحصن هاي دانشجويان دانشكده مون!!!! بهترين آرزو:آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:50 توسط من |
|
|
باز سال تحصيلي جديد شروع به آغازيدن كردن كرد و دانشجويان از سرتاسر كشور به آلونك علوم اجتماعي عزيمت كردند و طبق معمول اولين جائي را كه سراغش را گرفتند دستشوئي هاي دانشكده بود كه همگان رو غافلگير كرد و با تغيير يافتن تالار انديشه ي خواهران و برادران موجي از تعجب و شادي و سوال و هيجان به ميان دانشجويان آمد.اين تغيير باعث شد كه عده اي اعتراض كنند و عده اي هم ابراز رضايت كنند و عده اي هم هيچ كاري نكنند. به سراغ متصدي و مسئول دستشوئي دانشكده رفتيم و سوالاتي رو در مورد دلايل اين تغيير پرسيديم و مسئول دستشوئي در پاسخ دلايل زير را برشمردند. 1-ما ديديم دانشجويان بعد از گذشت چند سال كه در اينجا درس خوانده اند تقريبا تمام جاهاي اين دانشكده رو از نزديك ديده اند الا يك جا آنهم توالت هاي(البته ايشان از لفظ مبال استفاده ميكردند)جنس مخالف بود كه تقريبا براي هر دو جنس از آرزوهاي دست نيافتني بود.واز آنجا كه آرزو بر جوانان عيب نيست گفتيم حداقل يه خدمتي به دانشجو كرده باشيم و آرزوي چندين و چند ساله آنها را برآورده كنيم. 2-همانطور كه ميدانيد در اعتقادات ما يك حريمي بين زنان و مردان نامحرم وجود دارد و اين حريم يا نبايد شكسته شود يا اگر هم شكسته شد بايد تعميرش كرد.ما پارسال شاهد شكسته شدن اين حريم توسط يك فرد ناشناس به اسم آقاي فتحي(مسئول حراست)بوديم كه سرزده و بدون گفتن يا الله يا حداقل اِهم وارد توالت خواهران شد و باعث شد حريمي كه در توالت وجود داشت شكسته شود و چون ما رفتن يك مرد را در دستشوئي خواهران ننگ ميدانيم ديگر حاضر نبوديم توالت خواهران را جائي قرار دهيم كه پاي يك مرد نامحرم به آن راه پيدا كرده است لذا تصميم گرفتيم دستشوي خواهران را از جاي قبلي كه پاي يك نامحرم به آنجا رسيده بود تغيير دهيم.اينجا ما سوالي را از مسئول توالت دانشكده پرسيديم كه اگر آنجا به دليل پا گذاشتن يك مرد به داخل آن تغيير كرده است جاي فعلي كه بيش از هزار مرد نامحرم در آنجا پا گذاشته اند پس علت اين ترجيح چيست؟مسئول توالت هم در پاسخ به اين سوال گفت فضوليش به شما نيومده!!! 3-دليل ديگري كه باعث شد اين تغيير صورت بگيرد تغيير رياست دانشكده بود.وقتي در مورد ارتباط اين دو با هم سوال كرديم مسئول توالت خودش را به خريت زد. 4-دليل ديگر تغيير اين بود كه تعداد خانمها در دانشكده روز به روز در حال افزايش است(مسئول توالت گفت روزبه روز من مقصر نيستم!!!)و ما بايد ظرفيتمان را براي خدمت رساني به آنها افزايش ميداديم و به همين دليل مجبور شديم دستشوئي برادران را كه داراي 8و درمواقعي 9تا توالت و يك زيرزمين بزرگ و دل باز است در اختيار دانشجويان مونث كه اتفاقا دل پري هم دارند قرار دهيم. 5-از آنجا كه روز جهاني زن(8ماركس!!!)نزديك است و فمنيستهاي دانشكده قرار است در برابر نابرابريهايي كه عليه آنها وجود دارد تحصن كنند از طرف رياست كل دانشگاه دستور داشتيم كه توالت بزرگتر و قشنگتر را در اختيار خانمها قرار دهيم تا تحصن را فراموش كنند. 6- از ذكر كردن دلايل ديگر به دليل ترس از فيلتر شدن اين وبلاگ و رعايت شئونات خودداري ميكنيم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:28 توسط من |
|
|
بگذريم از بازگشت و از وقوع چون كه كم كم شعر نيما شد شروع بود نيما مردي از ابناء يوش شعر هايش خيلي چيزها داشت توش واژه هايش داخل منزل نبود شعر او تنها براي دل نبود سبك نيمايي در دروازه بود ليك وجدانا زبانش تازه بود كار نيما كودتا در سبك بود راه رفتن با روال كبك بود بعد نيما شرم آور شد رفيق شعر اصلا چيز ديگر شد رفيق شاعر از بس حرف بي افسار زد اسب شعرش ناگهان خر شد رفيق زلف ها افتاد روي شانه ها كفر با ايمان برابر شد رفيق باز با ابز قديمي،ناگهان گودزيلا با كبوتر شد رفيق ميخ و سيخ و شيشه آمد توي شعر لاستيك ذوق پنچر شد رفيق هر كه شعرش بدترين اشعار بود در ميان خلق داور شد رفيق عشق آهنگ فراموشي گرفت عاشقي ها قالب شوشي گرفت شاعران با خويش هم بستر شدند شعر و شاعر شوي يكديگر شدند شعر شد هذيان از لب ريخته شد حبابي از هوا آويخته شد ظرافت در سخن يك حرف مفت هركسي هر چه دلش ميخواست گفت اين يكي زد برجك آنرا پراند آن يكي زد خشتك اين را دراند هر كسي از مادر خود قهر كرد پشت بر ده رو به سوي شهر كرد بس كه شاعر شد فراوان توي شهر شعر جاري شد درون جوي شهر گر چه در باطن نبود الا جفنگ ظاهر اشعار بود اما قشنگ آمد اعضاي قبيح مردمان لابه لاي شعر ها يك در ميان بعد رايج گشت نوعي از غزل با غزل كردند مردم را مچل صورت آمد جاي معنا را گرفت شد دهان شاعران بي بست و چفت بس كه پرتند اين غزلهاي جديد باز صد رحمت به اشعار شپيد دست كم ليچار آن اندازه داشت گاه گاهي حرفهاي تازه داشت اينقدر ها هم بي در و پيكر نبود مملو از آواز گاو و خر نبود اين غزلها بند تنباني ترند ظاهرا هر چند عرفاني ترند شعر تنها مايه شرمندگي ست آنِ حافظ چون در اين اشعار نيست این شعر واقعا عالیه و قشنگ شعر نو و غزل مدرن رو تصویر میکنه میخوام که نظرتون رو در مورد این شعر بدونم.چه موافق و چه مخالف.لطفا! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:20 توسط من |
|
|
تيله ها رو برده بوديم شمال و من چون چهارشنبه كلاس زبان فن ترجمه دكتر آموخته چهارراه وليعصر خيابان هانري كربن ناحيه بسيج ساعت 9:30تا12داشتم(البته اين كلاس فوق العاده بود و زمان اصلي كلاس يكشنبه هاست)مجبور بودم يه روز قبل از بچه ها برگردم و به كلاس زبان فن ترجمه دكتر آموخته چهارراه وليعصر خيابان هانري كربن ناحيه بسيج ساعت 9:30تا12 برسم(دليل تاكيد، اهميت موضوع است نه احمق بودن بنده!!!)ساعت 5غروب سه شنبه بود كه از نوشهر با يك پژو به سمت كرج راه افتادم.راننده پژو يك جوان شمالي سوسول بود كه اتفاقا خيلي زور ميزد خودش رو سوسول نشون نده و ادعاي لاتي ميكرد و اسم خودش رو هم گذاشته بود حسن پلنگ!!؟ خلاصه هر كاري ميكرد كه نشون بده بچه ي زرنگيه تو مايه هاي به جون مادرم من سوسول نيستم بود.ولي الحق و الانصاف دست فرمونش عالي بود البته خودش كه ميگفت شوماخر شاگردشه ولي حتي منم با اين فهم و شعورم ميتونستم تشخيص بدم كه داره دروغ ميگه چه برسه به بقيه.خيلي هم به رانندگيش ايمان داشت طوري كه تو كل مسير(جاده چالوس)با دو دست فرمون رو هدايت نميكرد همش يا با پاهاش فرمون رو ميچرخوند يا حداكثر تو پيچهاي خفن از يه دستش هم كمك ميگرفت و معتقد بود راننده هميشه بايد يه دستش آزاد باشه و دليلش رو هم هر كاري كرديم بهمون نگفت (البته دست خودش هم آزاد نبود چون همش يا داشت با موبايلش حرف ميزد و يا دستش جائي بود كه به دليل رعايت حال خوانندگان نميگوئيم تو دماغش بود)خلاصه ما تا از نوشهر برسيم كرج بارها و بارها عزرائيل رو ملاقات كرديم ديگه كارمون به جائي رسيده بود كه عزرائيل هم شاكي شده بود ميگفت مگه من مسخره شما ام يا بريد تو دره يا مثل آدم راهتونو بريد ديگه! راننده ما هم كه اسم خودش رو گذاشته بود حسن پلنگ و البته هيچكس به اين اسم صداش نميكرد و فقط در حد يك آرزو براش بود چنان سبقتهائي ميگرفت كه قلب ما خدشه دار ميشد و من هرچي از سبقتهاش تعريف كنم شما باورتون نميشه.امتحانش مجانيه من چند نوع از سبقتهاش رو ميگم ببينيد ميتونيد تصورش رو بكنيد حالا باور كردنش پيش كش.يه جا ما 80تا سرعت داشتيم و جلومون 5تا ماشين بود و راننده كه براش افت داشت ماشيني جلوش باشه قصد سبقت گرفتن كرد و يهو يه اتوبوس جلومون سبز شد در اينجا هر كسي بود اولين كاري كه ميكرد شهادتين رو بر زبان جاري ميساخت و ما هم اتفاقا همين كار رو كرديم و منتظر تماشاي چهره نوراني عزرائيل بوديم كه يهو ديديم راننده يه وردي خوند(تو اين مايه ها كه پاهاي پرتوان برس به داد من ناتوان)و ماشين از زير اتوبوس رد شد و بي انكه ما صدمه اي ببينيم از صحنه گريختيم.موارد ديگر رو نميگيم چون مطمئنيم شما تصور خواهيد كرد كه ما داريم هذيان ميگوئيم ولي به جان مادرم قسم من راست ميگم اگه بدونيد من ديروز چي كشيدم.ولي يه خوبي هم كه داشت اين بود كه ما خيلي زود به مقصد رسيديم و انقدري زود كه در مخيله ي شما نميگنجه واسه همينم نميگم چقدر زود!!! نتيجه گيري:هاروارد براي گروه ما خيلي كمه(ربطش به شما ربطي نداره) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:14 توسط من |
|
|
يكي بود، يكي نبود. و همانطور كه تقريباً در تمام داستانهاي قبلي اعلام شده، غير از شخص خدا هيچ كس نبود. سالها و بلكه قرنها پيش در يكي از ممالك راقيهي مترقيه، يك پادشاه پيرپاتال هافهافو بود كه داشت روزهاي آخر عمرش را ميگذراند؛ اما همچنان با اصرار تمام بر ملت فهيم كشورش سلطنت ميكرد. اين پادشاه از بد روزگار تنها يك پسر ده-دوازده ساله داشت كه آن را هم از طريق همسر صدوسيونهمش بهدست آورده بود. در نتيجه اين پسر تنها گزينهي موجود براي حكومت و سلطنت در كشور بعد از خودش بود. اين موضوع علاوه بر امراض لاعلاج پادشاه، قوزي بود كه بر بالاي قوز قبلي سبز شده بود؛ اما از آنجا كه در آن زمانها با تقدير نميشد در افتاد، پادشاه پير بالاخره رضايت داد كه مملكت را به گل پسرش بسپرد و ريق رحمت را به سلامتي سر بكشد. اين اتفاق بالاخره افتاد و به اين ترتيب بعد از مراسم خاكسپاري و ترحيم و هفتم و چهلم و... آقاپسر پادشاه طي مراسمي رسمي تبديل شد به شاه مملكت.
اما بشنويد از طبقات محروم جامعهي فوق الاشاره، يعني همان جا كه يك آقاپسر فقير بيچاره كه روزگارش را با شغل شريف باربري در بازار ميگذراند و البته پدر و مادرش را هم از دست داده بود و با يك عده فقير بيچارهي ديگر توي يك بيغوله در خارج شهر زندگي ميكرد، زندگي ميكرد. ( لابد پيش خودتان ميگوييد: خب، اين دوتا چه ربطي به هم دارند؟ آنها كه فيلمش را ديدهاند، ميدانند كه قيافه و هيكل اين آقاپسر فقير با آن آقاپسر پادشاه مو نميزد. شباهت اين دو تا به حدي بود كه بعضيها فكر ميكردند هر دوتا نقش را يك نفر بازي كرده است و البته درست فكر ميكردند.) روزي از روزها كه پادشاه تازه كار براي سركشي به گوشه و كنار پايتخت به همراه هيئتي متشكل از 500 نفر از ملازمين و 750 نفر از افسران سواره نظام و 300 نفر از محافظين و دوهزار و 700 نفر ديگر از كاخ باشكوهش خارج شده بود، ناگهان در بين خيل عظيم جمعيت چشمش افتاد به خودش كه در يك لباس مندرس و كثيف لابهلاي جمعيت ايستاده بود و او را نگاه ميكرد. پادشاه كوچولو كه تا به حال خودش را بهجز توي آينه نديده بود، از ديدن خودش لابهلاي جمعيت كلي ذوق كرد و فيالفور بدون اينكه اطرافيان متوجه شوند، شمارهي موبايلش را روي يك تكه كاغذ نوشت طوري كه آقاپسر دومي متوجه بشود و ديگران متوجه نشوند، كاغذ را مچاله كرد و از كالسكهاش انداخت بيرون (حالا اينكه چطور آن همه آدم كه همگي داشتند پادشاه كوچولويشان را نگاه ميكردند، متوجه اين كار پادشاه نشدند، چيزي است كه ذهن تمام مورخين را به خودش مشغول كرده است. ضمن اينكه متعرض اين نكته هم كه سالها بلكه قرنها پيش موبايل كجا بوده كه آقاپسر پادشاه شمارهاش را بدهد به آن يكي آقاپسر، نشويد، چرا كه ممالك راقيه مترقيه به خاطر همين پيشرفتهاست كه راقيه مترقيه هستند ديگر، وگرنه پس چي؟). فرداي آن شب، آقاپسر دومي با موبايل آقاپسر اولي تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسي قرار گذاشتند كه همديگر را دم يكي از درهاي مخفي كاخ ملاقات كنند. يكي دو ساعت بعد هم آقاپسر پادشاه و آقاپسر گدا داشتند توي راهروهاي مخفي كاخ قدم ميزدند و با هم اختلاط ميكردند. آقاپسر اولي گفت: - دوست ارجمندم! نميداني چقدر مشعوف شدم كه ديدم همزادي دارم كه با من چونان سيبي است كه از ميان به دو نيم شده باشد. آقاپسر دومي گفت: - آره، خيلي باحاله. انگاري تو مني، من توام. منتها توفيرش اينه كه تو شاهي و من گدام. آقاپسر اولي گفت: - آري، اما نميداني من چه مايه از پادشاهي بيزارم. من دوست دارم كه آزاد و رها در كوچهها بدوم و موهايم را به دست باد بسپارم و با همسالانم بازي كنم. آقا پسر دومي گفت: - راس ميگي؟ من هم عشقم اينه كه جاي تو باشم. خيلي حال ميكنم كه شاه بشم و اينجا زندگي كنم. اينجا بود كه فكري واحد در ذهن هر دوتا آقا پسر جرقه زد. آنها تصميم گرفتند كه براي مدتي جايشان را با هم عوض كنند. منتها از آنجا كه آقاپسر پادشاه يك چيزهايي هم از رسوم مملكت داري از جمله اهميت رسانه هاي جمعي در حفظ پايه هاي قدرت سرش ميشد، تصميم گرفت به جاي اين كه مثل قديم اين كار را مخفيانه انجام بدهند، اين تعويض جا را به اطلاع عموم برسانند. ضمن اينكه چند وقت بود اقشار آسيبپذير جامعه بهعلت نرخ بالاي تورم و بيكاري و پديدههايي از اين قبيل كه معمولاً در ممالك راقيهي مترقيه پيش ميآيد، مشغول اعتراض و عدالتخواهي و كارهاي بدي از اين دست بودند و داشتند كم كم شورش را در ميآوردند. چند روز بعد، يك كنفرانس خبري در محل كاخ برگزار شد و طي آن، دوتا آقاپسر در مقابل دوربينهاي خبرنگاران جايشان را با هم عوض كردند. آقاپسر پادشاه، لباسهاي مندرس آقاپسر گدا را تنش كرد و آقاپسر گدا هم تاج جواهرنشان آقاپسر پادشاه را گذاشت سرش. بعد از اتمام كنفرانس هم آقاپسر پادشاه (گداي فعلي) رفت تا توي بازار به شغل شريف باربري اشتغال پيدا كند و آقاپسر گدا (پادشاه كنوني) هم رفت تا امورات مماكت را سامان بدهد. به اين ترتيب يك گردش قدرت در مملكت فوق الذكر اتفاق افتاد كه بسياري از مورخين همين گردش قدرت تفريحي را دستمايه اصلي دموكراسي پنداشته اند كه البته خيلي بيجا كرده اند. اما تعویض مناصب دوتا آقاپسر باعث تغییرات زیادی در مملکت شد. آقاپسر گدا (فکر می کنم لازم نباشد هربار توضیح بدهیم که گدای فعلي همان پادشاه قبلي و پادشاه فعلي همان گدای قبلي است) که توی عمرش فقط خورده بود و (بعد از خوردن آروغ زده بود و) خوابیده بود و روی کول نوکرهای بابایش تمرین سوارکاری کرده بود، رساندن هر بار را از مبدا تا مقصد نصف روز طول می داد و صاحبان بار هم چون می دانستند این باربر کوچولو پادشاه مملکت است رویشان نمی شد یعنی می ترسیدند چیزی بهش بگویند (چون با خودشان می گفتند کسی که قبلاً حاکم ما بوده از کجا معلوم که بعداً دوباره حاکم نشه؟). تازه بعضی وقتها هم که از فشار کار (!) خسته می شد به همان صاحبان بار دستور ملوکانه می داد که خودشان بارشان را تا مقصد ببرند و کرایه بار را هم به خزانه مملکتی واریز کنند. از آنطرف در دربار هم اتفاقات جالبی افتاد. تا چند روز اول که کارها طبق روال سابق انجام می شد همه چیز روی حساب بود. اما همین که پادشاه جدید کارها را دست گرفت و تصمیم گرفت که تصمیمات بنیادی بگیرد داستان شروع شد. پادشاه جدید اولین کاری که کرد این بود که با صدای بلند اعلام کرد از این به بعد هیچکس حق ندارد بارش را به دوش دیگری بگذارد و هرکس باید خودش بار خودش را این طرف و آن طرف بکند. و به این ترتیب طی طرحی پنج فوریتی که در تاریخ مملکت به لحاظ تعداد فوریت بی سابقه بود، همه باربرها و خدمتکاران دربار را مرخص کرد. بعد از آن تصمیم گرفت اقداماتی در جهت کاهش نرخ تورم و پایین آوردن آمار بیکاری انجام بدهد، اما برای اینکه تصمیماتش یک جانبه نباشد، به پیشنهاد مشاور اعظم (که همان مشاور اعظم پادشاه مرحوم بود) دستور داد مشاوران اقتصادی پادشاه سابق را احضار کنند تا به او در امر اتخاذ تصمیمات اقتصادی کمک کنند. یک روز صبح همه مشاوران دربار در حالی که خوب دست و صورتشان را شسته بودند و کلی هم عطر و ادکلن به خودشان زده بودند در محضر پادشاه جدید حاضر شدند و دست به سینه و مودب نشستند روبروی اعلیحضرت. پادشاه بعد از اینکه با همه شان دست داد و روبوسی کرد گفت: ببین داداش! این نشد وضع. معنی نداره که یکی صب تا شب جون بکنه و بار ببره و همیشه هشتش گرو نهش باشه، اون وقت یکی بار نبره و با یه تلفن روزی دو سه میلیون کاسب باشه. باهاس این چیزا... چی؟ حل بشه. مشاوران با صدای بلند گفتند: بعله. پادشاه گفت: آباریکلا، حالا بگید طرحهاتونو. هر کی طرحش توپ تر باشه جایزه می دم. می گی نه؟ نیگا کن. مشاور اول گفت: اعلیحضرتا! بنده عرض می کنم باید مواجب عمال و مستمری بگیران را افزایش دهیم تا رعایا دچار رفاه شوند و اندکی از سروصدایشان بخوابد. مشاور دوم گفت: پادشاها! به نظر بنده باید به رعایای مملکت وام های گوناگون اعم از وام ازدواج، وام مسکن، وام مرکب، وام زیرانداز، وام جهیزیه، وام کفن و دفن، وام بربری و... بدهیم تا رعایا با دریافت آنها پس از گذراندن مراحل شصت و هفت گانه اداری احساس خوشبختی کنند و اینقدر عدالتخواهی نکنند. مشاور سوم گفت: سرورم! پیشنهاد من این است که امور رعایا را به خودشان که همان خودمان باشیم واگذار کنیم تا به این ترتیب احساس کنند در اداره مملکت سهم دارند و دیگر این قدر به ما انتقاد نکنند. مشاور چهارم گفت : سلطانا! باید با فیلم های قشنگ آموزنده کشور دوست و برادرزاده هند و موسیقی های باحال کشور دشمن و باجناق فرنگ روح امید و نشاط را در جوانان این مرز و بوم بدمیم تا آگاه شوند که وضعشان چقدر شبيه وضع بلبل در جوار گل است و سرشان به کار خودشان باشد. مشاور پنجم گفت: [...] به این ترتیب هر دویست و هفتاد و سه مشاور پادشاه اعم از مشاوران جوان، میانسال، سالخورده و رو به موت نظرات پیشنهادی شان را بیان کردند. پادشاه پس از اینکه حرف های همه مشاوران را شنید دستی پس کله اس کشید و گفت: خوبه. همینا رو اجرا می کنیم. و به این ترتیب بود که همه پیشنهاد های جلسه مشورتی پادشاه با مشاوران، در سه سوت تبدیل به مصوبه لازم الاجرا شد و در اختیار تمام دستگاه های اجرایی قرار گرفت. (اگر بخواهيم بقيه داستان را هم با همين طول و تفصيل بيان كنيم، بايد آنرا در دو يا شايد هم سه قسمت به انتها برسانيم. براي همين از همينجا يكراست مي رويم سر پايان ماجرا. يعني چند ماه بعد از اجرای كليه مصوبات لازم الاجرا. بله، چند ماه بعد از اجرای مصوبات تازه بود که مشورت مشاوران کار خودش را کرد. قیمت ها به طرز سرسام آوری بالا رفت. مثلاً قیمت هر نان بربری که قبلاً دو چوق بود شد هیفده چوق، کرایه الاغ و قاطر پنج برابر شد، و حتی کافی شاپ ها و کافی نت ها هم نرخ نسکافه و کافه گلاسه را افزایش دادند. چرخ صنعت یواش یواش پنچر شد و تجارت هم بالکل خوابید. در مجموع جان رعایا رسید به اینجایشان (منظور از اینجا در اینجا جایی است بین خرخره و چانه، کمی بالاتر از سیبک گلو). در نتیجه رعایا جمع شدند توي كوچه و خيابان و گفتند چه بکنیم و چه نکنیم و اينها، و بالاخره بعد از اینکه حسابی داد و فریاد کردند، دست آخر همه با هم رفتند پادشاه قبلی را که داشت برای باربران بازار از خاطرات دوران کودکی اش می گفت پیدا کردند و با سلام و صلوات برداشتند و بردندش به کاخ سلطنتی و نشاندندش روی تخت و گفتند بنشین هر جوری دلت می خواهد سلطنتت را بکن. پادشاه جدید را هم با خودشان برداشتند بردند و چرخ دستی اش را بهش تحویل دادند و گفتند تو هم بیا اینجا بارتو ببر. بدین ترتیب همه چیز به روال عادی خودش برگشت. دوباره رعایا مشغول کار شدند، امرا مشغول امارت، فقرا مشغول فقر، اغنيا مشغول غنا، تجار مشغول تجارت و سیاحان مشغول سیاحت (این آخری را صرفاً به خاطر قافیه آوردیم. دلیل دیگری نداشت). معترضین و عدالتخواهان هم سرگرم اعتراض و عدالتخواهی شان شدند و کلاغه را به خوبی و خوشی به نزديكيهاي خانه اش رساندند. در نتيجه پس ما باید از این داستان نتیجه بگیریم که: 1- هر چیز به جای خویش نیکوست. وگرنه پس چی؟ 2- پادشاهان جدید باید مشاوران جدید انتخاب کنند. 3- گردش قدرت گاهی باعث تنوع می شود، گاهی باعث تمرد (این یکی را هم صرفاً به خاطر وزن آوردیم. گفتیم که یک وقت فکر بد نکنید.)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:25 توسط من |
|
|
قرار بود دوشنبه ساعت 4حركت كنيم لذا ساعت 3:30از خونه ما راه افتاديم و رفتيم جلوي پايگاه ولي از اونجائي كه بسيجي ميميرد،نظم نمي پذيرد حركت ما از ساعت4 به ساعت 8تغيير كرد.تو اتوبوس فكر كنم بهترين لحظات عمر احسان صيدافكن سپري شد چون بچه هاي ما مثل هميشه وقتي يه غريبه ديدند شروع كردند به مسخره بازي و شوخي كردن.احسان هم كه تو عمرش با اين همه آدم شوخ طبع و فيلم برخورد نداشته بود بدون اينكه نفس بكشه ميخنديد و لذت ميبرد منم بهش گفتم حالا ميبيني من چي ميكشم؟ ساعت 11بود كه خسته و كوفته رسيديم مشهد و احسان گفت ميخوام برم حرم منم گفتم بگير بخواب يه كم خستگيت در بره غروب ميري گفت نه من بايد تكليفم رو با امام رضا روشن كنم ميدوني چند وقته منو دربه در يه زن گرفتن كرده؟آقا من زن ميخوام ميفهمي؟خلاصه كلي قاطي كرده بود و داد بيداد ميكرد كه الا بلا من زن ميخوام منم بهش گفتم خب پاشو برو بابا فقط دوست دارم تنها برگردي ديگه.ساعت2بود كه آقا احسان رفت و ديگه ازش خبري نشد تا ساعت 7غروب كه ديدم خوشحال و قبراق برگشت و پرسيدم خب چه خبر خري يا روباه؟گفت دو تا زن گرفتم منم گفتم ...(به شما مربوط نميشه) خلاصه تو اين اردو ما اقا احسان رو در مجموع يك ساعت هم نديديم همش حرم بود نميدونم يه زن گرفتن مگه چقدر دردسر داره!!!هر سري ميرفت ميومد ميگفت دوتا زن گرفتم منم ميگفتم....(گفتم كه به شما ربطي نداره) ولي من تو اين سه روز فكر كنم كلا 3ساعت هم حرم نبودم با خودم قرار ميذاشتم روزها رو بخوابم شبها برم حرم واسه همينم روزها رو كا خواب ودم شب هم كه ميشد چون خدا تو قران فرموده شب را براي آرامش شما آفريديم شب رو هم ميخوابيدم. خلاصه احسان شاكي شد و گفت مرتيكه خجالت بكش پاشو بريم حرم منم گفتم حالا چون تو اصرار ميكني باشه بريم.رفتيم رسيديم دم در حرم احسان رفت داخل منم همون دم در به بهانه سلام دادن ايستادم و وقتي احسان رفت تو حس خودش آروم آروم پيچوندم و رفتم خونه تخت خوابيدم. روز آخر احسان گفت خاك بر سر پاشو بيا حرم گفتم باشه ساعت 1:30تو حرم قرار گذاشتيم و رفتيم تو صحن قدس نشستيم چند دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم احسان مثل بچه كوچولوها زد زير گريه و مثل اسب گريه ميكرد و حاجت هميشگيش رو مطرح كرد منم كه حاجت ماجت نميدونستم چيه ترجيح دادم تعداد كاشي هاي بكار رفته تو صحن قدس رو بشمارم. موقع برگشتن هم رفقاي ما تا تونستتند اين آقا احسان رو خندوندند و سركارش گذاشتن. انشاءلله جريانات رو به صورت كاملتري تو وبلاگ احسان ميخونيد من الان خونه مون شلوغ پلوغه زياد نميتونم حواسم رو جمع كنم واسه همينم اگر خوب نبود عفو كنيد چرا خونه مون شلوغه؟به شما چه ربطي داره لابد عقد كنونه داداشمه حتما كه نبايد شما بدونيد |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:3 توسط من |
|
|
سلام
عید بزرگ نیمه شعبان رو به همه تبریک میگم البته این پست فقط برای عرض تبریک نیست خواستم مطلبی رو به عرضتان برسانم آقا ما اگه نخوایم برای یه بار هم که شده سبب خیر نشیم(دقت کنید این یعنی من همیشه سبب خیر هستم بر منکرش صلوات)باید کی رو ببینیم یه روز قبل از حرکت به سمت مشهد آقای به ظاهر محترمی که خواست اسمش فاش نشه ولی من با کمال نامردی میگم اسمش احسان صیدافکنه به من زنگ زد و درددل کرد و گفت دارم میرم مشهد ولی بیلیط گیرم نیومده خیلی حالم گرفته ست منم که دلم مثل گنجیشک نازکه دلم برای این آدم...سوخت و گفتم بذار با امام رضا یه صحبتی کنم شاید تو رو هم طلبید(اشاره به شعر "تو که بر دشمنان هم نظر داری")خلاصه با امام رضا یه تماسی گرقتم و گفتم قضیه اینطوریه ایشان هم فرمودند ابوالفضل اگه میخوای بیاریش بیار ولی اینی که من میشناسم آدم بشو نیستا! واسه همینم هست پنج ساله که راهش ندادم مشهد ولی به خاطر روی گل تو که از محبان خالص ما هستی!!! اینطور شد که من این خبط یزرگ رو مرتکب شدم این از آدم از خدا بی خبر رو با بچه های پایگاهمون به صورت رایگان اووردم مشهد حالا تو مشهد چه گذشت رو هم میتونید تو وبلاگ خودش بخونید و هم تو پست بعدی من(البته با این تفاوت که من راستگو تر هستم) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:17 توسط من |
|
|
فروید روانشناس معروف خارجیها میگوید: هر کس در دوران کودکی تو سری خور بوده باشد در آینده عقده ای خواهد شد (البته ایشان اینقدر هم تابلو نگفته اند و ما فقط نقل مضمون کرده ایم)
از این جمله فروید سوءاستفاده میکنیم و روند اشغال فلسطین توسط اسرائیل را با رویکرد کاملا علمی بررسی میکنیم هر کجا مشاهده کردید که بحث دارد غیر علمی میشود بگذارید بشود به جهنم! اسرائیل چی هست که در موردش علمی حرف بزنیم اصلا همین است که هست؛ هرکس هم شکایتی دارد برود دادگاه لاهه. آنجا آنقدر شکایتش را بررسی میکنند که ما بعد از ۱۲۰سال میمیریم و شکایت میترکد! عین مرحوم میلوسویچ! حالا برویم سر اصل مطلب. یکی بود دوتا نبود. یعنی از اول یک فلسطین بود و بخش اشغالیاش نبود. تمام ماجرا از یک نفرین پدر شروع شد.در زمانهای دور و در گوشه ای از این دنیای بزرگ فردی زندگی میکرد به نام یعقوب که همکلاسی ها اسرائیل هم صداش میکردند.ایشان دوازده فرزند داشت که از شانس بد او ده نفرشان ناخلف از آب در آمده بودند یا به قول خودمان نکبت بودند ولی یکی از بچه ها که یوسف نام داشت آنقدر خوش اخلاق بود که تمام محبت پدر را به خود جلب کرده بود و اسرائیل هم همیشه او را به رخ بچه های دیگر میکشاند و میگفت بروید از یوسف یاد بگیرید که نصف شماست. خدا کند به حق پنج تن زیر گل بروید.روزها میگذشت و یوسف هر روز محبوبتر میشد و ده اسباط دیگر به او حسودی میکردند تا جائی که تصمیم گرفتند یوسف را از سر راه بردارند تا شاید فرج حاصل شود و پدر در نبود یوسف به آنها بیشتر توجه کند.یک روز ده اسباط که اتفاقا از عقل بهره ای نبرده بودند با اجازه پدر یوسف را به گردش برده و او را در چاهی انداختند و پیراهن پاره و خونی او را نزد پدر آوردند و گفتند آقا گرگه یوسف را بلعید.پدر هم که بسیار ناراحت شده بود رو به قبله ایستاد و دستانش را به آسمان دراز کرد و گفت "اللهم اجعل هولاء الاسباط و الاخلافهم تو سری خورا و سرگردانا" یعنی خدایا این بچه ها و نسل آنها را تو سری خور قرار بده. سالها از این واقعه گذشت و تا اینکه فرزندان اسرائیل به کشور مصر مهاجرت کرده و در آنجا سکنی گزیدند و چون نفرین پدر همیشه همراهشان بود در انجا هم تو سری خور بودند و یک نکبت دیگر به نام فرعون بر انها حکمرانی میکرد. خوانندگان عزیز توجه داشته باشند که تاریخ را بیشتر همین نکبتها میسازند. آنطور که تاریخ گواهی میدهد فرعون چنان پدری از این بنی اسرائیل در اورد،چنان پدری از آنها در اورد که این سوی اون سو ناپیدا!!!این آزار و اذیت به جائی رسید که روح یعقوب آزرده شد و به خدا گفت خدایا گفته بودم اینها را تو سری خور قرار بده اما نه اینقدر! حالا این فرعون کی بود که انداختیاش به جان نوه های من؟ خدا هم گفت قبول از دست فرعون نجاتشان میدهم ولی گفته باشم اینها آدم بشو نیستند حالا ببین. یعقوب گفت این بار لطف کن ونجاتشان بده اگر آدم نشدند دوباره نفرینشان میکنم.اینطور شد که خدا فردی به نام موسی را مامور کرد تا بنی اسرائیل را از دست فرعون نجات دهد موسی نیز با تحمل رنج و سختی فراوان بالاخره توانست این بنی اسرائیل زبان نفهم را از دست فرعون نجات دهد ولی بنی اسرائیل که اتفاقا از معرفت و مرام هم بویی نبرده بودند بجای اینکه به موسی خدا قوت بگویند او را رها کرده و دوباره نافرمانی را شروع کردند اینبار نه تنها یعقوب آنها را نفرین کرد بلکه موسی نیز در حق انها چنین گفت:"اله کیشانی برخان بنی اسرائیل" یعنی خدایا بنی اسرائیل لیاقت زندگی آرام و بی دردسر را ندارند لذا هر جا که هستند آنها را پست ترین و ذلیل ترین افراد قرار بده تا آرزوی خوشبختی را با خود به گور ببرند و چنان درد را مبتلا شوند که هیچ طبیبی نتواند آنها را علاج کند و خلاصهی درخواست این پیامبر این بود که خدایا خفه شون کن! (چون عبارت عبری بود و ما ترجمه اش را نمیدانستیم هر نفرینی را که به ذهنمان رسید در ترجمه لحاظ کردیم. شما هم هرچیزی را که میخواهید لحاظ کنید و بعد متفرق بشوید!) ادامه ش باشه از مشهد برگشتم
راستی سایت قدسنا رو هم تو پیوندهام سر بزنید طنزاش رو من مینویسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:36 توسط من |
|
|
داشتیم با رفقا از کنار فرهنگسرا رد میشدیم یه دفعه یادم افتاد که خواهرم بهم گفته بود یک شنبه ها تو اونجا شب شعر هست اگه وقت کردی یه سر بیا. رفتیم داخل سالن و نشستیم رو صندلیهای عقب سالن.اکثر جمعیت رو دخترها تشکیل میدادند.مجری اسامی رو میخوند و اونها هم میرفتند شعرشون رو میخوندند و میومدند مینشستند و بقیه هم که واقعا نمیتونم تصور کنم که چیزی میفهمیدن همینطوری به به چه چه میکردند. بعد بقیه در مورد شعر اونها نظراتشون رو میدادند. هم خنده ام گرفته بود و هم شاکی شده بودم از اینکه اینا چقدر دارند خذعبل میگن و به اسم شعر به اصطلاح سپید به مردم غالب میکنن اخر مراسم بود مجری پرسید کسی دیگه نیست بخواد شعر بخونه؟منم که عصبانی بودم از اینکه یه نفر هم شعر درست و حسابی نخونده دستم رو بلند کردم و گفتم من میخوام بخونم و مجری هم گفت بفرمائید آسمان ابری بود پسرک در حیاط کوچک خانه شان با مشتی خاک خانه ای می ساخت و شهر پر بود از برجهای سر به فلک کشیده اما.... پسرک عاشق بود ساخت و ساخت و ساخت باران گرفت ......دلش شکسته بود و باور نمیکرد که خانه اش... پسرک عاشق بود نمیدونم از کجام دراووردم و این خذعبلات رو جور کردم و فی البداهه رفتم جلوی جمعیت خوندم ولی فقط بهتون بگم وقتی شعرم(یا بهتر بگم مزخرفاتم)تموم شد حضار چنان تشویقم کردند که تو عمرم انقدر تحویلم نگرفته بودند.تو دلم داشتم به حال این شاعران جوان عاشق تاسف میخوردم که هر چی براشون بخونی براشون فرقی نداره.نوبت رسید به نظر دادن در مورد شعر من.دیدم هر کسی یه چیزی میگه ـ واقعا عالی بود ایشون یه تصویر بکر و نابی رو تو شعرشون پیاده کرده بودند که باعث میشد شنونده شعر بی اختیار وارد یه فضای خاصی بشه ـ شاعر در واقع تونسته بود به گونه ای کاملا هنرمندانه ارتباط برقرار کنه بین هنر و جامعه ـ این شعر ارزش ادبی بسیار بالائی داره چون من معتقدم که ایشون تو این شعر به زبان درونی خودش نزدیک شده و به قولی واژه ابداعی و مفهوم پروری کرده ـ ........ منو میگید از تعجب داشتم شاخ در میاوردم که واقعا این همه چیز تو این پرت و پلاهائی که گفتم وجود داشت؟ دیگه قاطی کرده بودم.بلند شدم گفتم اگر ممکنه خودمم یه نکته ای بگم گفتند بفرمائید گفتم از نظرات سازنده و خوب شما عزیزان متشکرم ولی واقعیتش رو اگه بخواهید من این مزخرفات رو همین الان سر هم کردم و به نظرم نه تنها این چیزهائی که شما گفتید تو شعر من نیست بلکه اینهائی که گفتید تو هیچ کدوم از اشعار شما هم دیده نمیشه از بس که بی معنی و بی محتواست. طوری بهشون برخورده بود که باید میبودید و میدیدید |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:26 توسط من |
|
|
مدیریت فاخر و فرهنگ apistimocalculitation (سخنرانی دکتر عالیجناب در همایش تنظیمات و تعمیرات فرهنگی) همایش سراسری تنظیمات و تعمیرات فرهنگی چندی پیش در یک سالن خیلی بزرگ برگزار شد. در این همایش که با باقالیپلو با بیفتک، ماهیچه، و سلطانی توأم بود، صاحبنظران، متفکران، متوهّمان، و مدیران فرهنگی زیادی سخنرانی کردند. یکی از این سخنرانان دکتر مهندس استاد عالیجناب مدیر محترم سازمان مرکزي سازماندهی فرهنگی هنری و مدرس دانشگاههای معتبر بود که درباره نحوه تعاملات مختلف سخنرانی کرد. بیانات دکتر عالیجناب که باعث حیرت حضار شد، فصلی نوین را در نحوه تعاملات گوناگون از جمله تعاملات فرهنگی هنری در عالم هستی گشود. شما صاحبنظران را به خواندن متن پیاده شده این سخنرانی دعوت میکنیم. دکتر مديري، مأمور، معذور و دبیر اجرایی همایش تنظیمات و تعمیرات فرهنگی بسم الله النور النور، فهو عن الابصار مستور، و من جاهد فیه ولو لمیصب مأجور. برآنم که در این جمع طولانی با شما اساتذه گفت و شنودی بنمایم و حرفهایی را که در دل دارم بر زبان جاری سازم. عرصه فرهنگ عرصهای است بس خطیر. چندان که عقاب پر بریزد و ناقص شود. و از آن صعبتر مدیریت در این عرصه است که کار هر بز نباشد. فرهنگ عبارتست از مجموعهای از آداب، سنن، پارادایمها، پیشفرضها، مبادی و در یک کلام apistimocalculitation porporates. این موضوع التزاماتی گوناگون و تصورناپذیر به مدیریت فرهنگی تحمیل میکند. میشل فوکو در کتاب la visionalite میگوید: تولد یک موضوع بستگی تام دارد به نحوه پیشبرد اهدافی که در راستای اتفاقات غیرقابل پیشبینی به معضلات لاینحلی تبدیل میشود که با وجود ملموس نبودن برای حواس ثانوی برای مدتها ذهن متفکر را به خود مشغول میکند. این معضلات همه بر اثر عدم توجه به لوازم و توابع امور ذاتی به وجود میآید. اجازه بدهید موضوع را با بیان یک مثال روشن کنم. فردی وارد مغازه دمپاییفروشی میشود و از صاحب مغازه تقاضای یک دمپایی میکند که با آن تا کره مریخ بدود. حال صاحب مغازه چه واکنشی باید از خود نشان بدهد؟ یک واکنش میتواند این باشد که با لگد او را از مغازه بیرون بیندازد و چند تا فحش ناموسی نیز به او بدهد. واکنش دیگر این است که با او گفتمان کند و به او بفهماند که با دمپایی نمیشود به مریخ رفت. واکنش دیگر هم این است که با مدیریت موضوع تمام جوانب امر را به نحو مطلوب تأمین کند. مثلاً یک دمپایی به او بدهد و بگوید با این میتوانی تا مریخ بروی. به این ترتیب هم دمپایی را فروخته است، هم مشتری را راضی نگه داشته است و هم سوژهای برای خنده فراهم کرده است. در این مثال هنر و هنرمند خریدار دمپایی است، و مدیر فرهنگی دمپاییفروش. سازمانمندی تعامل با مؤلفههای هنری و فرهنگی همواره از قاعده histocramformation پیروی میکند. این قاعده توسط رابرت مکینتاش بنیانگذار مدیریت جهانی فرهنگ طراحی شده است. در این قاعده هنر و هنرمند یکی از فاکتورهای بنیادین تدوین ساختارهای نهادمند و پایه و اساس توازن اجتماعی در عرصههای پیشگفته، که در نهاد خود رو به سویهای نامتعین دارند میباشد. آنچه در اینجا اهمیت دارد این است که مدیریت این عرصه چگونه و با چه پشتوانهای میتواند از ابزارهای مدیریتی برای تهیه پروپوزالهای کمّی که قابل تبدیل به فرمتهای اجرایی باشند برای سمتدهی به حرکت درونی هنر و فرهنگ استفاده کند. در این زمینه ژاک مورینیو فیلسوف شهیر پرتغالی ابداعات گستردهای انجام دادهاست. برای جلوگیری از اطاله کلام شما را به مطالعه کتاب خرگوش باهوش نوشته مورینیو که با ترجمه بنده در بازار موجود است دعوت میکنم. این کتاب به بررسی و تحلیل نهادهای کششی و ربایشی فرهنگی و نحوه به کارگیری از آنها در جهت سامان دادن به پویههای اجتماعی که در تحلیل اولیه نامتقارن و خودرو به نظر میآیند میپردازد و چگونگی تولید آثار فاخر هنری را تبیین میکند. اما نکتهای که پیش و بییش از بررسی این امور اهمیت دارد، تأمل در ساختار سازمانهای فرهنگی است. سازمانهایی که وظیفه تبدیل هنرمندان نامطلوب به کارمندان مطلوب را بر عهده دارد. متأسفانه باید گفت در کشور ما نهادهای فرهنگی هرگز نتوانسته اند این وظیفه را به طور سامانمند انجام دهند و تلاشهای صورت گرفته موردی و hardambil بوده است. اما این نوید را هم به شما مدیران حاضر در صحنه میدهم که بنده در حال آمادهسازی طرحی هستم که طی آن سیستمی برای نیل به این مهم آماده کنیم (سوت حضار... دکتر دوستت داریم، استاد دوستت داریم). ممنون از اظهار لطف شما. ببینید ما با اجرای این طرح دیگر اجازه نخواهیم داد بعضی افراد با روشهای نادرست و پرخاشگرانه، از غفلت ما استفاده کنند، و برعلیه خود ما دست به کار شوند. این تقدیر ناگزیر ماست. بدون این طرح فضای فرهنگی کشور بر علیه مدیریت فرهنگی به تکاپوهای minsnortance دست خواهد زد و این تهدیدی است برای ما، شما، آنها و میزها. این راهی است که ما خواهیم رفت و در این راه از کلیه ابزارهای مدنی، زدنی، moranogistall، التهابی، درونسوز، تساهلآمیز، فاخر، و غیره استفاده خواهیم کرد. خوب، بنده باید هماکنون به همایش بررسی معضلات ساختمانسازی در بستر بزرگراه نواب، و از آنجا به سمینار بینالمللی نقش صلوات در ازدیاد عمر، و از آنجا به اولین کنگره کانسپچوال آرت و نقش آن در جهانیسازی فرهنگی و از آنجا به همایش بررسی همایشهای برگزار شده در سال جاری و از آنجا به منزل بروم. لذا با عذرخواهی از شما عزیزان شما را به ادامه سمینار دعوت میکنم. به امید ایرانی فرهنگی، بدون حضور عناصر دیگر. گل سرخ و سفید و آنچنانی فراموشم نکن دکتر فلانی خدانگهدار. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:52 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به قول جلال سمیعی و به نقل از همان شاعری که زود مرد من هم به طور غم انگیزی الف-الف هستم که در سال 1362بدون هماهنگی با والدین به طور خود جوش به دنیا آمدم.وقتی به دنیا آمدم خندیدم و دیگران گریستند و همینطور که پیش میرود وقتی بمیرم میگریم و دیگران خواهند خندید.خانواده ام مثل خانواده اغلب آدمهای مشهور خانواده ای مذهبی هستند.از همان ابتدای کودکی مملو از استعداد بودم به طوری که وزنم هنگام تولد 28کیلو بود و الان هم به یاری خداوند و پس از مطالعات بسیار حدود 107کیلو هستم که امیدوارم خداوند مرا نگه دارد.مهمترین ویژگیهای من در چند فاکتور خلاصه میشود و به جز اینها ویژگی دیگری ندارم
1-چاق هستم ولی به جان مادرم اگر انگیزه ای به وجود بیاید قول میدهم سه ماهه 30کیلو کم کنم 2- مجرد هستم ولی مجرد نخواهم ماند ولو با زور(زور یعنی روش احسان صیدافکنی) 3- شوخ طبعم ولی خدا شاهده آدم مسخره ای نیستم 4- کرم کتاب هستم 5- وقتی خدا داشت استعداد نذری میداد من با قابلمه اونجا بودم. مهمترین فعالیتهای من نیز به شرح زیر است بخوانید و به من افتخار کنید. 1- مدیرعامل کل بخش هنری و فرهنگی و فکری و فهمیدنی خبرگزاری قدس(قدسنا)2- عضو هیئت تحریریه هفته نامه شایان در کرج بزرگ 3- نویسنده روزنامه های مختلفی از قبیل جوان،سیاست روز،همشهری محله، واشنگتن پست، نیویورک تایمز، زسکامسکو، منچستر یونایتد و شیرین فراز کرمانشاه 4-مشاور فکری یکی از مشاوران احمدی نژاد در وزارت فرهنگ و ارشاد به نام ن.م 5- موفق شده ام تعداد 60پرسشنامه 40صفحه ای را در زمان پرسشگری در صداوسیما پر کنم ولقب تراکتور سازمان را به خود اختصاص دهم6- افتخار شرکت در کلاس انسان شناسی فرهنگی و جلسات سخنرانی دکتر فاضلی(اعلی الله مقامه)را داشته ام 7- برگزیده 3دوره متوالی به عنوان بهترین دانشجوی تاریخ کلاسهای استاد احمدنیا 8- دارای دو برادر و یک خواهر بدون داشتن اختلاف با آنها 9- ادا کردن کلمه بابا و مامان در 2سالگی بدون کمک گرفتن از دستانم 10- از مخالفان پروپاقرص تمام ایسم ها علی الخصوص فمنیسم 11-توانسته ام به صورت داوطلب برای پاسخ به سوالات دکتر فرهادی به پای تخته بروم 12- جلوگیری از مشروط شدنم در سومین ترم متوالی با غیرت تمام 13 برای امرار معاش طنز مینویسم وگرنه طنز نویس نخواهم ماند14-با کودکان مهربان هستم... 100-دارای 100افتخار در 24سالگی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|